#رز_سیاه_پارت_180

_حامد کجاست؟ اگه اون تورو ببینه اون ...



_هی هی اروم باش...اون الان اتاق بغلی خوابه نگران نباش خیلی از شب گذشته.





_مطمعا باشم؟



_اره...



_اون تورو میشناسه!



_چطور ممکنه؟



_ادم خیلی فضولیه!



خندید...



_خب ازش انتظار داشتم!



_منظورت چیه؟



_ناسلامتی چندین ساله این گروهو میچرخونه!



پوزخند زدم... ولی از من بزرگ ترین رو دست زندگیشو خورده!



_چیزی گفتی؟



_نه نه بیخیال!



_حالت خوبه؟



_اوهوم خوبم نگران من نباش ...



با چشمای ریز شده گفت:



_دروغ نگو!



_بخدا راستشو میگم ! من حالم خوبه نگران من نباش...





دستامو توی دستش فشرد و لبخند زد...



_باید برم...



_همیشه باش ایگیت...حتی از دور!





_هستم همیشه هستم ....





بعد از رفتن ایگیت توی تخت خزیدم و اروم خوابم برد...





صبح با صدای بلند باز شدن در اتاق توی جام پریدم.





نویدو با نیش باز توی چهارچوب با یه دسته گل بزرگ دیدم.



بخاطر تکون ناگهانیم دوباره کتفم درد گرفته بود...



از لای دندونام نالیدم...



_اخ مامان دستم...خدا لعنتت کنه نوید.



_اع سلامت کو دختر خوب ...مثلا اومدم عیادت ها؟





_زهرمار! این چه طرز اومدنه!





_ترسیدی؟



با خشم نگاش کردم... چرخی توی اتاق زد و گفت:



_حامد کو پس؟



_من چه میدونم!



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۷]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت175





خیلی سخت میتونستم خودمو تکون بدم انگار نوید هم متوجه حالم شد و برای کمک جلو اومد.





_بیا برات کمپوت اوردم.



با تعجب به جعبه توی دستش نگاه کردم.





_کمپوت!



_اره دیگه بیا بخور!





جعبه رو ازش گرفتم و بازش کردم. با دیدن کیک های شکلاتی لبخند عمیقی زدم.





_بیا بخور...



سرم رو بلند کردم و چهره خندون نوید رو با یه لیوان اب پرتقال توی دستش دیدم.

romangram.com | @romangram_com