#رز_سیاه_پارت_179


رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۷]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت173





اروم پلک هامو از هم باز کردم و نگاهمو اطرافم چرخوندم.





خیلی سریع اتفاقات از ذهنم رد شد...



سنگینی کتفم و از همه بیشتر دردی که داشتم اذیتم میکرد.



فضایی که توش بودم تاریک بود اما از بوی الکل کاملا مشخص بود که بیمارستانم.





تکونی به تنم دادم که نیمه راه متوقف شدم .



درد دستم به اوج رسید و نفسم رو بند اورد. کلافه روی بالشت دراز کشیدم و نفسم رو با صدا خارج کردم.





با صدای در که باز شد سرم رو چرخوندم.



سایه بلندی بین روشنایی کم و بیشی که به داخل اتاق کشیده میشد میدیدم.





درو بست و صدای قدم هاش توی گوشم پیچید.



با روشن شدن اتاق پلک هامو روی هم فشار دادم.





_کی هستی؟





گرمای دستشو روی موهام حس کردم.



اروم چشمام رو به نور عادت دادم و از هم بازشون کردم.



با دیدن ایگیت و لبخند روی لبش با بهت صداش زدم.





_ایگیت!



دستشو جلوی بینیش گذاشت و گفت:



_هیش! ساکت باش ! میخوای ملتو خبر دار کنی.





خنده ارومی کردم و گفتم:





_تو اینجا چیکار میکنی؟ اصلا چطوری اومدی داخل...





نگاه سهیفی بهم انداخت و گفت:



_ناراحتی برم؟



_نه نه منظورم این نبود. من فقط



_تو چی؟



_شوکه شدم...



_همین؟



_و خوش حال.....خوشحالم که اینجایی...





_منم همینطور... دوسال گذشت...





_مثل برق و باد گذشت...



_چرا اینکارو کردی؟ میدونی چقدر نگرانت شدم؟



_ لازم بود...



_چه لزومی داشت اخه...



_خانوادم! دلیل محکمی نیست؟



_چرا ولی...



_ولی دیگه نداره ...بحثو عوض کن!





چپ چپ بهم نگاه کرد...لبخند عمیقی زدم و گفتم:



_اوضاع شرکت چطوره؟



_خوبه نگران نباش!



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۷]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت174





_خداروشکر!



یه لحظه وحشت زده گفتم:




romangram.com | @romangram_com