#رز_سیاه_پارت_178
_الو...
_وقتشه ایگیت!
_خیله خب اروم باش فقط بگو کجا بفرستمش!
ادرس بیمارستان رو دادم...
_مطمعنی هنوزم دیر نشده ها؟!
نگاهی به اطرافم انداختم...
_فقط انجامش بده همین!
تلفن رو سر جاش گذاشتم و لبخندی به پرستار کنجکاو زدم.
_خب کجا رو باید پر کنم؟
_همراه کدوم بیمار هستید،؟
_همین اقایی که مسموم شده بود.
_بسیار خب...
بعد از تکمیل فرم ها و پرداخت هزینه ها به سمت اتاقی که بستریش کرده بودن رفتم.
لبخندی به چشم های بازش زدم و جلو رفتم.
_خوبی؟
_به لطف شما...
خندیدم...
_معذرت میخوام تقصیر من بود!
_اشکالی نداره!
حامد_حل شد؟
_اره اره نگران نباش...
_بعدا با هم حرف میزنیم..
سری تکون دادم و گفتم:
_دکتر چی گفت؟
_هیچی مسمومیت غذایی! معدشو شست و شو دادن سرمش تموم شه مرخصه!
بعد از تموم شدن سرمش و و توصیه های دکتر از بیمارستان خارج شدیم.
ضربان قلبم روی هزار بود!
از اخرین تماسم با ایگیت حدود دوساعت میگذشت.
نگاهی به اطرافم انداختم و اروم همراه بقیه به سمت ماشین رفتم.
با صدای نزدیک شدن موتور سیکلتی که به سمتمون می اومد.
نوید_مراقب باش حامد...
تا حامد خواست به خودش بیاد خودمو سپرش کردم و شلیک گلوله توی سرم پیچید...
گرما و درد شدیدی رو توی کتفم حس کردم و تنم بی حس شد...
صدای فریاد مردم اطرافم رو خیلی محو میشنیدم....
چهره نوید رو روبروم دیدم...
لب هاش تکون میخورد اما چیزی نمیشنیدم.
کم کم تمام صدا ها از بین رفت و همه چیز تاریک شد...
romangram.com | @romangram_com