#رز_سیاه_پارت_177
_ناهار که خوراک سبزیجات بود !سوپ شیر از کجا اوردی خوردی؟
نوید از درد به خودش میپیچید...
_من براش پختم...خودش خواست!
حامد_تاریخ شیرارو نگاه کردی؟
_راستش نه!
_پس همینه ...مسموم شده .
_حالا چیکار کنیم !
_بیا کمک کن باید ببریمش بیمارستان.
باشه...
خیلی زود نوید رو از سلول خارج کردیم و به بیرون از مخفی گاه بردیم.
وقتی به بیرون از مخفی گاه رسیدیم . حامد اهرمی رو پایین کشید و دیوار پوسیدا کنار رفت و ماشینی که پشتش مخفی شده بود مشخص شد.
با تعحب بهش نگاه کردم.
_الان وقت نگاه کردن نیست ،رانندگی بلدی؟
_اره ولی گواهینامه ندارم!
_اشکالی نداره!
سویچی به سمتم انداخت که روی هوا گرفتمش ...
_بدو ماشینو بیار بیرون...
به نوید که روی دوشش بود نگاهی انداختم و به سمت ماشین رفتم.
استارت زدم و بعد از سوار شدن اونا پامو روی پدال گاز فشار دادم.
با سرعت بالایی راه خاکی رو رد کردم و وارد شهر شدم.
طبق ادرسی که بهم داد به سمت یه بیمارستان حرکت کردم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۶]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت172
از توی ایینه بهش نگاه کردم خیلی خونسرد به اطرافش نگاه میکرد...
نگاهمو ازش گرفتم و دنده رو جابجا کردم.
جلوی بیمارستان ترمز کردم..
_رسیدیم...
_پیاده شو کمک کن ببریمش داخل.
سری تکون دادم و پیاده شدم.
با کمک همدیگه نوید رو به داخل بردیم .
پرستارا متوجه شدن و به کمکمون اومدن .
_تو همراه نوید برو من میرم پذیرش.
وقتی از رفتنش مطمعا شدم به سمت پذیرش رفتم.
_ببخشید خانوم.
_بفرمایید.
_میتونم یه تلفن بزنم؟
_حتما!
شماره ایگیت رو گرفتم و نفس عمیق کشیدم...
بعد از بوق چهارم جواب داد...
romangram.com | @romangram_com