#رز_سیاه_پارت_176
_نه من خوردم!
سری تکون داد و دوباره مشغول شد...
بعد از اتمام وقت ناهار همه برای استراحت به سلول هاشون برگشتن.
نوید_دنبال من بیا کار های از این به بعدتو برات توضیح بدم.
_باشه...
وارد اتاقش شد و به میز وسط اتاق اشاره کرد.
_بشین...
اروپ پشت میز نشستم و نگاهی به اطرافم انداختم.
اتاق مرتبی داشت...!
_خب ...از این به بعد تو کار اموزش یه گروه رو بر عهده میگیری.
_خب!
_خب به جمالت همین دیگه...
پوشه ایی روبروم گذاشت و گفت:
_اینم لیستشون...
در اتاق باز شد و حامد بدون هیچ حرفی اومد روبروم نشست...
نوید_قدیما سلام میکردی!
خندمو کنترل کردم و بهش نگاه کردم...
_من روزی هزار بار تورو میبینم هر دفعه باید بهت سلام کنم!
_خاک برسر خسیست کنن سلام سلامتی میاره!
_نه که خیلی حالت بده!
_هی بیخیال داشتی میگفتی!
نگاهی بهم انداخت و گفت:
_اره داشتم میگفتم... خوب دیگه اینماسامیشونه از فردا شروع کن...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۶]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت171
پوشه رو ورق زدم...
_بسیار خب... کاری نداری من برم؟
چهرهش جم شد و دستشو روی معدش گذاشت.
_نه میتونی بری!
حدود ۴ ساعت از زمانی که سوپو خورده بود میگذشت!
_چت شد خوبی؟
_نه معدم خیلی درد میکنه؟
حامد_چیزی خوردی؟
_ناهار!
_خسته نباشی اونو که میدونم ...میگم چی خوردی؟
_سوپ شیر!
حامد با تعجب گفت:
romangram.com | @romangram_com