#رز_سیاه_پارت_175
لبخند عمیقی زد و گفت:
_صبح شما هم بخیر...
_دیشب کجا رفته بودی؟
_قرصم تموم شده بود رفتم بخرم!
ابرویی بالا انداخت...
_حامد حسابی قاط زده بود!
پوزخند زدم...
_مهم نیست!
_نه بابا...
_اونو بیخیال بگو ببینم تو اشپزخونه دنبال چی میگردی!
_دلم سوپ شیر میخواد این اشپز احمقپ باد نیست بپزه!
_الان واسه همین قیافتو اینجوری کردی؟
_اره دیگه!
از فکری از ذهنم گذشت لبخند محوی روی لبم اومد!
میگن اگه ادم یه کار بخواد انجام بده و قسمت باشه! همه چیز خود به خود درست میشه!
_خب اشکالی نداره من برات درست میکنم.
_بلدی مگه!
_اوهوم.
ظربه ایی به پشتم زد و گفت:
_دمت گرم!
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۶]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت170
با چشمای گرد نگاهش کردم.
لبخند خجولی زد و گفت:
_خب من برم دیگه!
وقتی از رفتنش مطمعا شدم کنار گاز ایستادم و رو به سر اشپز جای موادی که لازم داشتمو پرسیدم.
به سمت یخچال رفتم و پاک شیر رو برداشتم.
حدود ۱۰ تا پاک شیر اونجا بود!
یکی یکی تاریخ هاشونو نگاه کردم.
3تا از پاکت ها تاریخش گذشته بود!
همونارو برداشتم و به موادم اضافه کردم...
به ظرف حاوی سوپم نگا کردم و لبخند زدم.
اگه نوید این سوپو میخورد مسموم میشد و کارش به بیمارستان میکشید!
و اینطوری کار من خیلی زود انجام میشد...
ظرف رو روبروش گذاشتم و بهش خیره شدم.
_به به چه بویی داره...
_نوش جونت...
اروم شروع به خوردن کرد...
_تو نمیخوری؟
romangram.com | @romangram_com