#رز_سیاه_پارت_173




سکوت کرد....



_ایگیت ...



_نه این کارو نمیکنم... جونت رو به خطر نمیندازم.



_ایگیت خواهش میکنم.





_تو عقلت کمه از حرث انتقام کور شدی نمیبینی خودتو تو چه اتیشی انداختی.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۶]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت168





_نه اتفاقا اصلا از راهی که اومدم پشیمون نیستم ایگیت.





_منظورت چیه؟





_شاید معصومیتم رو از دست دادم. اما به خیلی واقعیت ها رسیدم.





_رز...



_هیش فقط گوش بده ... من یه روزی تمام دنیام اتیش گرفت و تو یه لحظه خاکسر شد.



اون روز بزر انتقام توی وجودم رشد کرد.



اون دونه کوچیک با هر قدمی که جلو رفتم رشد کرد...

انقدر که حالا تبدیل به درخت شده...



یه درخت بزرگ که سایش روی تمام ادم های اطرافم افتاده.



درست مثل یه ناقوس...یا الهه مرگ!





_رز تو چت شده؟ عوض شدی ...





لبخند تلخی زدم...





_چیزایی رو فهمیدم که قدرت فکر کردن و حتی خوب بودن رو ازم گرفته ایگیت.



کمکم کن نزار حالا که چیزی به انتهای این راه نمونده زمین بخورم.





_این راه تاریکه...پر از نفرته...





_میدونم...



_برگرد و از اول شروع کن...





_نمیتونم...





_باشه ...بگو کجا باید انجامش بدم؟





چیزی که توی ذهنم بود رو براش توضیح دادم .



قبول کرد که کمکم کنه...خوش حال از حل شدن ماجرا و راضی شدن ایگیت تلفن رو سر جاش گذاشتم و نگاهی به اطرافم انداختم...





هوا حسابی تاریک شده بود...





از مردی که داشت از کنارم رد میشد پرسیدم:





_ببخشید اقا!





_بفرمایید؟



_ساعت چنده؟





نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:



_یازده!





_ممنونم...





سری تکون داد و از کنارم رد شد...



دستامو توی جیبم فرو کردم و شروع به راه رفتن کردم... با کمک تاکسی درست همون مسیری که سوار شده بودم پیاده شدم.





شاید با تاریکی هوا هرکس دیگه ایی جای من بود میترسید که برگرده به اون راه خاکی و سرد...



اما من نه!




romangram.com | @romangram_com