#رز_سیاه_پارت_172
از جعبه جواهراتم یه پلاک و زنجیر که استفاده نمیکردمو برداشتم و قوطی قرصم رو هم توی جیبم گذاشتم.
لباس گرمی تنم کردم و اروم از اتاقم خارج شدم.
بدون جلب توجه از تونل ها رد شدم و به سمت راه خروج رفتم.
خودمو بالا کشیدم و دریچه مخفی رو بستم.
نگاهی به اطرافم انداختم که باز چشمم به اون ایستگاه متروکه افتاد.
هوا تاریک شده بود... پا تند کردم و جلو رفتم.
از شهر خیلی دور بودم شاید حداقل ۳ کیلومتر باید راه میرفتم!
وقتی روی خیابون اصلی رسیدم برای یه تاکسی دست تکون دادم و سوار شدم.
کلمات فرانسوی رو کنار هم گذاشتم و به راننده گفتم که ببرتم مرکز شهر...
به لطف ۶ ماه کلاسی که توی ایران رفتم کم و بیش میتونستم صحبت کنم.
از تاکسی پیاده شدم و خواستم صبر کنه تا پولشو بیارم.
وارد صرافی شدم و زنجیرم رو فروختم.
برای انجام اهدافم به پول حتیاج داشتم!
کرایه راننده رو حساب کردم... و اروم شروع به حرکت کردم.
شهر حسابی شلوغ بود!
کنار باجه تلفن ایستادم و شماره ایگیت رو گرفتم.
_الو رز خودتی؟
خندیدم...
_تو از کجا میفهمی که منم!؟
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۶]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت167
_کسی جز تو با شماره ناشناس باهام تماس نمیگیره!
_او که اینطور!
_حالت خوبه؟
نفس عمیقی کشیدم...
_الان چیزی مهم تر از حال من وجود داره!
_چی؟
_میخوام یه کاریو برام انجام بدی ایگیت ،فقط جون من نه نیار...
مکث کوتاهی کرد و گفت:
_بگو میشنوم...
_میخوام یه نفرو استخدام کنی...
_برای چه کاری؟
_باید اعتماد یه نفرو جلب کنم ایگیت...تو یکیو استخدام میکنی زمانی که حامد کنارمنه بهش شلیک کنه ولی در اصل من خودمو سپر میکنم و گلوله به من میخوره.
_چی زده به سرت...میدونی این کار چقدر خطرناکه!
_واسه همین خطر بالاش میخوام انجامش بدم.
_ارزشش رو داره؟ هان؟ بسه دیگه تا الانم زیادی جلو رفتی بسه رز برگرد...
_نه فقط یکم دیگه مونده... کمکم کن ایگیت...
_چرا میخوای اینکارو بکنی؟
_گفتم که باید اعتمادش رو بدست بیارم.
romangram.com | @romangram_com