#رز_سیاه_پارت_168
حامد ازمون فاصله گرفت...نوید نگاهی به چمدون انداخت و گفت:
_مال توع؟
_اوهوم...
_باشه پس... ای وای یادم رفت...
_چیشده،؟!
جوابم رو نداد و روبه حامد که ازمون خیلی فاصله داشت بلند گفت:
_حامد...
حامد برگشت و دستی به نشونه چیه تکون داد...
_به کامران زنگ بزن کار واجب باهات داشت...
حامد سری به نشونه باشه تکون داد و از سالن خارج شد...
_کامران کیه؟
_هیچکس ...بیا بریم...
شونه ایی بالا انداختم و دنبالش رفتم.
وارد تونل شماره 5 شد و روبروی یکی از در ها ایستاد.
_شرمنده ،امسال داوطلب زیاد بود همین یه اتاق خالیه.
_اشکالی نداره...من کنار بقیه نیستم!
_نه امسال تو بعنوان دبیر اینجایی و اموزش میدی...
_واقعا؟!
_اره ؛تصمیم حامده...
کنار ایستاد تا داخل برم... نگاهی بهش انداختم و جلو رفتم.
خیلی راحت از دکور اتاق معلوم بودکه مطلق به یه مرد بوده...
نگاهی به پیرهن های مردونه انداختم و روبه نوید گفتم:
_اینجا قبل من اتاق کی بود؟
چمدونم رو کنار دیوار گذاشت و بهم نگاه کرد...
_بوده...
_خب کی؟
_خوانمیگل...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۵]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت161
دوباره نگاهی به دکور اتاق انداختم...اما اینبار با حسرت... اینجا اتاق برادرم بود...
_چیزی لازم نداری؟
_نه ممنونم...
_باشه پس من میرم...
سری تکون دادم و دوباره به اطرافم نگاه کردم.
با صدای بسته شدن در اهنی بغضم سر باز کرد...
خیلی اروم و بی صدا اشکم روی گونه هام میچکید...
روی تخت نشستم و پیراهن مردونه ایی که کنار ش افتاده بود نگاه کردم.
خم شدم و از روی زمین برش داشتم.
جلوی بینیم گرفتم و عمیق نفس کشیدم.
بی اراده با صدای بلند حق زدم.
خدایا من چقدر احمق بودم...که نفهمیدم برادرمه.
خدایا نجاتم بده از این خواب بیدارم کن من دیگه تحمل ندارم.
از جام بلند شدم و دونه دونه لباس های اطراف اتاق رو جمع کردم...
با برداشتن هر کدومشون قلبم اتیش میگرفت.
همه رو مرتب کردم و توی کمد کنار اتاق گذاشتم.
romangram.com | @romangram_com