#رز_سیاه_پارت_167


ماشین حرکت کرد... نگاهمو روش دقیق کردم.



بعد از مرگ نازنین خیلی کم باهام حرف میزد. شاید در حد مکالمات روزانه!



_خیلی سخته نه؟



_چی؟



_الان دردی که میکشیو درک میکنم.



لبخند محوی زدم.



_از دست دادن عزیزانت همیشه سخته...



_من مادرم رو خیلی دوست داشتم.



_متاسفم...



_تاسف مادرمو بر نمیگردونه!



_میدونم.



_دختر قوی هستی...



_قوی نیستم... یاد گرفتم با مشکلاتم کنار بیام.



سری تکون داد و به بیرون خیره شد...



از فرصت استفاده کردم و مسیری که داشتیم میرفتیم رو خوب به ذهنم سپردم.



_حامد



_بله



_پدرت کجاست؟



اخم ظریفی بین ابروهاش افتاد...



_به وقتش میفهمی!



پوزخند صدا داری زدم و دوباره به بیرون خیره شدم.



بازی! اون داشت بازی میکرد!





با توقف ماشین در رو کشید و بی حرف پایین رفت ؛دنبالش رفتم و نگاهی به اطرافم انداختم.



بازم اون ایستگاه قطار!



چرخید و بهم نگاه کرد...



_راهو که بلدی!



خندیدم...



_البته!



_پس بیا...



نگاهم رو روی دیوار های تونل تم ناک چرخوندم



بازم به اینجا برگشتم اما اینبار با یه شروع متفاوت!





راهی که میرفت رو خوب میشناختم اما ادم هایی که از کنارشون رد میشدم رو نمیشناختم!





حتما داوطلبای جدید بودن!



بعضیا بیتفاوت و بعضی ها هم با تعجب به من و حامد نگاه میکردن.





از پیچ و تاب تونل ها رد شدیم و بالاخره نوید رو توی سالن اموزش پیدا کردیم.



اول نگاه گذرایی بهمون انداخت و بعد با تعجب اموزشش رو متوقف کرد.



بهمون نگاه کرد.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت160





جلو رفتم...



_سلام



نوید_سلام...کی اومدین خبر ندادین چرا؟



حامد_ناراحتی برگردیم؟



_نه نه خوش اومدین فقط یکم شوکه شدم.



_میشه یه جا بهم بدی خیلی خستم.



نوید_رو چشم دنبالم بیا...



حامد_اتاقو بهش بده و بیا اتاقم کارت دارم.





_چشم داداش...


romangram.com | @romangram_com