#رز_سیاه_پارت_166
نگاهی به حامد انداختم. چمدونمو پشت ماشین گذاشت و درو بست.
چرخید و بهم سوالی نگاه کرد...
_منم مشتاق دیدارتم عزیز دلم...
ازم جدا شد و بهم نگاه کرد...
_برو دیگه الان حامد عصبانی میشه.
کمربندم رو تنظیم کردم و رو به حامد گفتم:
_حرکت کن...
بی حرف استارت زد و حرکت کرد...
از توی ایینه بغل به هانیه و عطیه نگاه کردم...
عطیه کاسه اب دستش رو پشت سرمون ریخت و ایستاد...
چشم ازشون گرفتم و به جاده خیره شدم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۵]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت159
انقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد.
با توقف ماشین به خودم اومدم و لای چشمم رو باز کردم.
_رسیدیم ...
دستمو روی صورتم کشیدم و شالم رو مرتب کردم.
اروم پیاده شدم و دوشادوشش به سمت فرودگاه رفتم.
_ماشین اونجا میمونه؟
_اره میان میبرنش...
سکوت کردم و نگاهی بهش انداختم...
بلوز ساده مشکی و شلوار همرنگش رو به تن داشت...
دستمو توی جیب پالتوم فرو کردم و دنبالش جلو رفتم.
بعد از تحویل دادن چمدون من و انجام کارای پاسپورت روی صندلی مطلق به خودم نشستم.
متقابلا کنارم نشست و سرش رو به صندلی تکیه داد ...
یه حسی بهم میگفت این سکوت طولانی مدتش عاقبت خوشی نداره.
ادم باهوشی بود. اگه قافل گیری توی جنگلش رو در نظر بگیرم.
هرکاری ازش بر می اومد...!
هرکاری...
********
_همینجا بمون من الان برمیگردم.
سری به نشونه تایید تکون دادم و به شلوغی اطرافم چشم دوختم.
سالن اینجا شلوغ تر از ایران بود...
شالم رو از روی موهام کنار زدم و توی دستم جمش کردم.
نگاهم رو اطرافم چرخوندم و با دیدن سطل زباله به سمتش رفتم.
شالو با تمام قدرتم توش انداختم.
و برگشتم سرجای قبلم.
دستی به موهام کشیدم... لعنتی بازم بلند شده بودن.
_بریم...
بی حرف دنبالش راه افتادم و از سالن خارج شدم.
کنار یه ون مشکی رنگ ایستاد و درب کشوییش رو کشید.
_سوارشو...
بی حرف نشستم و بعد از من اونم سوار شد...
با بسته شدن در نگاهی به اطرافم انداختم.
کسی جز من و اون نبود.
_حرکت کن...
romangram.com | @romangram_com