#رز_سیاه_پارت_165






از تخت پایین اومدم و به سمت سرویس رفتم.





بعد از شستن دست و صورتم ؛لباس هامو عوض کردم و چمدونم رو به سختی دنبال خودم کشیدم .



نگاه اخرمو به اتاق انداختم و درو بستم.



هرچقدر از راهرو رد میشدم و به پله ها نزدیک میشدم صدای هانیه واضح تر میشد.





_برو داداش برو نگران من نباش ؛کارامو انجام بدم. منم میام تو که میدونی من اینجا کاری ندارم.





_هانیه خوب گوش کن ببین چی میگم. یک هفته بیشتر وقت نداری!



تو کار منو خوب میشناسی و میدونی که چقدر دشمن دارم.



تنها بودنت برات خطر داره! یک هفته دیگه اونجایی بهونه ام قبول نمیکنم!





_باشه حامد باشه!!!!





سرفه ارومی کردم تا متوجه حضورم بشن.



حامد جلو اومد و توی پایین اوردن چمدون از پله ها کمکم کرد.



_ممنونم.



_قابلی نداشت.



هانیه_سلام.





_سلام صبح بخیر...



حامد_برو بشین صبحانتو بخور ...



سری تکون دادم و به سمت میز رفتم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت158





عطیه استکان چایی رو جلوم گذاشت و با لبخند بهم نگاه کرد.





سلام اورمی کردم و یه جرعه از چاییمو خوردم.



نگاهی به اطرافم انداختم و پایین پله ها متوقف شدم.



درست همون جایی که نازنین افتاده بود.



استکانم رو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم.





_بریم.



_چیشد!



_هیچی میل ندارم پاشو بریم دیر میشه.



نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:



_اره اره داره دیر میشه بریم.





شالم رو روی سرم مرتب کردم و قبل از اون از خونه خارج شدم.





عطیه_دخترم.



چرخیدم و بهش نگاه کردم.



_بی خداحافظی میری؟



لبخند عمیقی زدم و بغلش کردم.



_ببخشید حواسم نبود. مگه میشه من بدون خداحافظی از تو برم.





دستشو پشتم کشید ...



_مراقب خودت باش دختر قشنگم.





_چشم حتما...





هانیه_عطیه جان اجازه میدی...





از عطیه جدا شدم و و هانیه رو بغل کردم.



هانیه_ نمیگم خدا حافظ چون بازم میبینمت .



خیلی زود... میگم به امید دیدار تا یه جایی برای دیدن دوبارت باشه.




romangram.com | @romangram_com