#رز_سیاه_پارت_164



زیپش رو کشیدم و نفسم رو با صدا بیرون دادم.



فردا روز سختی بود!



شایدم نه! شایدم اره!



روبروی ایینه قدی اتاق ایستادم و به چهره ام خیر شدم.





این بازی ادامه داره ... نمیتونی حای یک ثانیه بعدش رو هم حدس بزنی.



حاضری بازم جونتو کف دستت بزاری و بازم جلو بری!



میتونی بازم تحمل کنی!



میتونی بازم ادم بکشی؟!



اره میتونم... باید بتونم... باید...۰





لباسای تیرمو با لباس راحت تری تعویض کردم.





روتختی رو روم کشیدم و اروم پلک هامو روی هم گذاشتم.





_مامان ...مامان...





_جونم دختر قشنگم...





دستامو زیر چونم زدم و به حرکات دست مامانم خیره شدم.



_داری چیکار میکنی؟



_دارم برای دختر خوشگلم کیک درست میکنم.





_شکلاتی؟





یه مقدار از شکلات کنار دستش رو رویبینم مالید و گفت:



_معلومه که شکلاتی! فقط مخصوص دختر خوشگل خودم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت156





از روی صندلی پایین پریدم و با تمام سرعتم از اشپز خونه دویدم بیرون.





_رز اروم دخترم میخوری زمین.



تو جواب مامان بلند گفتم:



_مواظبم مامانی...





تن تن از پله ها بالا رفتم و جلوی اتاق بابا ایستادم.



در زدم و منتظر جواب شدم.





_بیا...



از این همه تحرک نفسم بند اومده بود .



قدم کوتاه بود و مجبور بودم برای باز کردن در اتاق پاهامو بلند کنم.





دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم.





با صدای بلندی گفتم:



_سلام بابایی...



_سلام بیا اینجا ببینم وروجک.



جلو رفتم رو روی پای بابا نشستم.



_خب بگو ببینم افتاب از کدوم طرف در اومده تو سراغی از ما گرفتی و اینقدر مودب شدی!





_اع بابایی من دختر خوبیم!



موهامو کنار زد و دم گوشم اروم گفت:



_بله بله خب بگو ببینم چی میخوای شیطون.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت157





غلطی روی تختم زدم و ساعت کنارم رو خواموش کردم.



صبح شده بود و اتاق تاریک دیشب الان با تابش نور خورشید روشن شده بود.

romangram.com | @romangram_com