#رز_سیاه_پارت_161


هیچ کس...



با پهلو چرخیدم و نگاهم به ویرچر افتاد.





با یه تصمیم ناگهانی به سمت خودم کشیدمش به سختی تونستم روش بشینم.





نفس عمیقی کشیدم و اهرم رو تکون دادم.



اروم شروع به حرکت کرد...



جلوی میز و ایینه ایستادم و کشو رو سمت خودم کشیدم.



با دیدن سبد گل سر لبخند زدم.



موهامو بالای سرم جمع کردم و به سمت در اتاق رفتم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت150





رز





خیلی زود مراسم خاک سپاری انجام شد .



همه چی انقدر سریع اتفاق افتاد که گذر زمان رو حس نکردم.



غلطی روی تخت زدمو به سقف شیب دار اتاق خیره شدم .



به هدفت رسیدی! این راز ۳۰ ساله رو کشف کردی!



خب الان چه اتفاقی افتاد...



فقط درد توی سینم بیشتر شد...





دلم میخواست همه چیز به عقب برمیگشت و درست جایی متوقف میشد که من کنار خانوادم بودم.





اما حیف... فکر میکردم بعد از اونا من هم خواهم مرد اما داستان طور دیگه ایی رقم خورد...





کی فکرشو میکرد من... بتونم یه روزی جون یه انسان رو بگیرم.





کی فکرشو میکرد انقدر حقیر بشم...



به خودت یه نگاه بنداز رز... دستاس تو الوده به خونه ... تو ادم کشتی...





تو جون دوتا ادم رو گرفتی...





تصویر نازگل جلوی چشمام رنگ گرفت.





شاید اگه اونشب نازگل دنبالم نمی اومد الان زنده بود!





این طبیعت یه انسانه برای در خطر نبودن عزیزانش تمام تلاشش رو میکنه.





بدون در نظر گرفتن اسیبی که میتونه به دیگران بزنه...





درست مثل نازنین....





برای نجات خودش از باطلاق تنهایی تن به ازدواج با همایون داد...





برای نجات پسرش ... به پدرم دروغ گفت و من رو محکوم این سرنوشت سیاه کرد...



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت151





همه چیز از یه نفرت شروع شد... و زندگی همه ی ما رو جریان داد... لعنت به تو امیر علی؛لعنت...





دستم رو روی سرم فشار دادم و نیم خیز شدم.



بعد از خوردن قرصم از اتاق خارج شدم.



روبروی اتاق نازنین ایستادم ؛ناخود اگاه تمام اتفافات اون روز برام زنده شد.





لرزش تنش رو هنوز هم زیر دستام حس میکردم.





صدا های خفیفی که از بین لب هاش خارج میشد توی سرم پیچید.





دستامو مشت کردم و از جلوی اتاقش رد شدم.



از راه رو گذشتم و از پله ها پایین رفتم.




romangram.com | @romangram_com