#رز_سیاه_پارت_160

_مامان عزیز دلم من حالم خوبه و این انتخاب خودمه نگران من نباش.





_چطوری نباشم تو هروقت یه کاری نی



میکنی اخرش گند میزنی رو عقل که تصمیم نمیگیری!





_اع مامان...



_چیه دروغ میگم؟



_دستت درد نکنه...





_خب پس وسایلت چی؟



_نگران نباش اینجا همه چی هست...



نگاهی به درانداخت و بهم نزدیک شد.



_اون زنه کیه؟



با تعجب گفتم:



_کدوم؟!



_همون زنه که بیرون بود!



_اها سیمینو میگی!



_حالا هرچی!



_پرستاره برای مواقعی که ارمان خونه نیست کمکم میکنه.





تو سکوت به چشم هام نگاه کرد...





_چیه مامان چرا اینجوری نگاه میکنی؟





_خیلی نگرانتم دخترم .





_نباش ؛نباش مادر من ...





_تو کل دنیا دار و دارایی من تویی دیگه نمیتونم تحمل کنم بلایی سرت بیاد.





سرم رو پایین انداختم....



_به من نگاه کن ببینم.





اروم سرم رو بالا اوردم و بهش نگاه کردم.





_بگو ببینم این یک سال کجا غیبتون زد شما ۴ تا!





چشمام از ترس گشاد شد...



_مگه ارمان نگفت بهتون!



_چرا گفت . چشم روشن تو بابات مافیایی بود یامن که رفتی تو باند خلاف کارا!





_خودمم نمیدونم چطور راه زندگیم به اون گروه باز شد مامان .



یه تصمیم احمقانه که توان سنگینی برام داشت



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۴]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت149





بعد از رفتن مامان یه صفحه جدید توی زندیگم ورق خورد.



انگار که داستان از ابتدا شروع شده باشه...



اتفاقات زیادی بین من و ارمان افتاد.





اتفاقاتی که بهترین لحظه هامون رو ازمون گرفت.





شاید برای شکل گرفتن این رابطه تمام این اتفاقات باید می افتاد.



اما اخه ارزشش رو داشت؟



ایا ارمان هنوز هم مثل سابق به من علاقه داشت.



خودم چی؟



داشتم! شایدم نه... احساسم نسبت به چند سال پیش سرد تر شده بود.



شاید تنها دلیل انتخاب ارمان از سر ناچاری بود!



هیچ کس توی این جامعه به یه زن فلج بها نمیداد.



romangram.com | @romangram_com