#رز_سیاه_پارت_159
روی تخت به پشت خوابیدم...
_خواهیم دید...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۴]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت147
با شنیدن صدای بلندی از خواب پریدم...
این صدای مادرم بود!
دستم رو روی پلک هام فشار دادم تا از کسالتم کم بشه.
_سارا کجاست دخترمو چیکار کردی؟
_خاله لطفا داد نزن ...
_داد میزنم تمام این همسایه ها بریزن سرت. بسه هرچی سرش اوردی بسه ارمان .
یکاری نکن یادم بره بچه خواهرمی!
ناخود اگاه خندم گرفته بود... گلومو صاف کردم و بلند گفتم:
_مامان بیا من تو اتاقم.
به ثانیه نکشیده در باز شد و مامان اومد داخل....
_حالت خوبه؟
چنان فشارم میداد که حس کردم استخونام در حال خورد شدنه!
خندیدم...
_خوبم مامان خوبم عزیز دلم.
_اخ دختر وقتی اومدم خونه و ندیدمت دلم ریخت.
سالمی بلایی که سرت نیاورده؟
_مامان جان اروم تر یه نفس بگیر...
ارمان_دیدی خاله جان حالش خوبه .
_تو حرف نزن ببینم. برو بیرون با دخترم حرف دارم.
_ماما...
_هییش هیچی نگو...
_مگه خودت نگفتی به زندگی با ارمان فکر کنم.
نگاه چپی بهم انداخت...
_من گفتم فکر کن نگفتم دستی دستی خودتو بدبخت کن که!
پوزخند زدم...
_من خیلی وقته بدبخت شدم مامان . چیزی برای از دست دادن ندارم.
_این حرفو نزن دختر...
_یه نگاه به من بنداز مامان دیگه چیزی ازم نمونده . من خیلی فکر کردم انتخابی جز ارمان ندارم.
_مطمعنی؟
دستاشو فشار دادم و لبخند زدم...
روی موهامو بوسید و گفت:
_اینجوری که نمیشه باید طبق رسم جلو بریم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۴]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت148
خندیدم...
_چه رسمی اخه...
_درسته عقد کردین ولی دختر من انقدرم غریب نیست ! نمیشه که .
romangram.com | @romangram_com