#رز_سیاه_پارت_158

_خب اشنایی بیشتر باشه واسه زمانی که من بیرونم.





الان بگو ناهار چی داریم سیمین خانوم.





_بفرمایید اقا حاظره تا شما دست و روتونو بشورین میزومیچینم.





_بسیار خب خیلی ممنونم.





بعد از خوردن ناهار برم گردوند توی اتاق و خودش بیرون رفت...



دستم رو روی پاهام کشیدم...هیچ حسی نداشتن...



بغضم رو قورت دادم و نفس عمیق کشیدم.





در اتاق باز شد و ارمان با یه ویرچر اومد داخل. نگاه دقیقی بهش انداختم این مال من نبود....



_این چیه؟



_این پیشرفته تر از مال خودته... بیا امتحانش کن...





جلو اومد و کمکم کرد که امتحانش کنم.





_خب...این اهرم کمکت میکنه خودتم بتونی بدون کمک دیگران حرکت کنی.



اینو قبول کن سارا بعنوان یه کمک دوست ندارم هدیه باشه چون میخوام هدیه اصلیو با خوب شدنت بهت بدم.





به چشم هاش نگاه کردم ... هیچی پیدا نمیکردم...دیگه خبری از اون نفرت نبود.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۴]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت146





_هرکاری میکنم نمیتونم باورت کنم ارمان.





چهرش درهم شد. عقب رفت و همزمان تلفنش زنگ خورد.





نگاهی بهم انداخت و جواب داد:



_جانم خاله



صدای داد مادرم رو خوب تشخیص دادم.





_دخترمو کجا بردی ارمان...



_خاله...



_من اشتباه کردم بهت اعتماد کردم پسر؟ گفتی میخوای فقط ببینیش.





_خاله جان اروم باش بزار توضیح بدم.





_چی میخوای بگی هان چه توضیحی داری؟



سارا رو برگردون ؛ وگرنه ایندفعه خودم ازت شکایت میکنم.





خندم رو قورت دادم و گفتم:



_کی بود؟



نگاهی بهم انداخت و گفت:



_مامانت!



_خب چی گفت؟





نگاه چپی بهم انداخت...



_نخند سارا...





_خب میگم چی گفت؟



_چی میخواستی بگه! میخواد برت گردونم.





_عصبانی بود؟



_خیلی



_توصیه میکنم به حرفش گوش کنی...





_اع اینطوریه؟



_خوشت میاد یکیو ازار بدی؟



_به همین خیال باش اینجا خونه توه و هرگز از اینجا خارج نمیشی.

romangram.com | @romangram_com