#رز_سیاه_پارت_157






سرایدار سری خم کرد و درو باز کرد...



سرمو تکیه دادم و به روبروم خیره شدم.



شاید اگه فلج نبودم میتونستم فرار کنم.



خدایا یعنی من خوب میشم؟ دوباره میتونستم راه برم؟





با صدای ارمان به خودم اومدم...





_جیغ و داد نمیکنی تا بریم بالا باشه...



چشم غره ایی بهش رفتم که خندید...





_صبر کن





سوالی بهش نگاه کردم...





در عقب رو باز کرد و شال ساده ایی رو روی موهام انداخت...





_حالا بهتر شد...



امگار با کارش تازه یاد پوششم افتاده بودم... هراسون نگاهی به سرتاپام انداختم.



بلوز شلوار توسی ساده ایی تنم بود.





نفسم رو با صدا خارج کردم...





دوباره ارمان تا جلوی در اپارتمان بغلم کرد...





_دستتو بکن توی جیبم و کلیدارو در بیار.





با تعجب بهش نگاه کردم.





_چیه نگاه میکنی! زود باش دیگه ...





کاری که گفت رو انجام دادم... با باز شدن در ورودی قدمی به داخل برداشت.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۴]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت144





کنجکاو نگاهی به اطرافم انداختم...



یه اپارتمان حدودا۱۰۰متری با مبلمان قرمز و مشکی...



کنار مبل ایستاد و اروم روش نشوندم...



شالم رو کنار گذاشتم وموهامو پشت گوشم زدم.





خیره بهم نگاه میکرد میدونستم میخواد عکس العملم رو ببینه. خیلی عادی بهش نگاه کردم.





سرکی اطراف کشید و بلند گفت:



_سیمین خانوم...



_بله اقا



باشنیدن صدای یه زد شوکه به پشت سرم نگاه کردم.



یه زن حدودا ۳۵ ساله با پوشش ساده روبروم ایستاده بود.



کاملا نقطه عکس من بود یه زن کاملا شرقی...





نگاهی بهم انداخت و بالبخند گفت:



_سلام...



تو جوابش فقط سر تکون دادم و سکالی به ارمان نگاه کردم.



_سیمین خانوم...از این به بعد تو کارای خونه بهت کمک میکنه و یه جورایی پرستارت محسوب میشه...



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۴]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت145





دوباره به اون زن نگاه کردم...یکم از تعجبم کم کردم و لبخند محوی زدم.



_خوشبختم



_همچنین...




romangram.com | @romangram_com