#رز_سیاه_پارت_156

_نه عزیزم تازه دارم عاقل میشم.





_نه بابا!



_اره بابا





_منو برگردون!





_اع نشد دیگه عزیزم...





_تو روز روشن منو دزدیدی حواست هست؟!





نگاهی بهم انداخت و گفت:





_میدونی من یکم سلیقم بده اگه دوست نداشتی خودت دکوراسیونشو تغییر بده!





_من چی میگم تو چی میگی!





_خودت خواستی اینطوری بشه یه صفت لجبازی رو نداشتی که اونم پیدا کردی!





_دور بزن...





ابرویی بالاانداخت...



_نوچ



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۴]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت142





_فکر کردی به همین راحتیه؟ مامانم برگرده خونه ببینه من نیستم برات بد میشه.





_از کجا میخواد بفهمه کار منه؟



_چون یه روانی مثل تو فقط دنبال منه!



_اها از اون نظر که اره...





کاری ازم جز سکوت بر نمی اومد...اه لعنت به این شانس...





جلوی یه ساختمون ایستاد و بوق زد..

سرایدار سری خم کرد و درو باز کرد...



سرمو تکیه دادم و به روبروم خیره شدم.



شاید اگه فلج نبودم میتونستم فرار کنم.



خدایا یعنی من خوب میشم؟ دوباره میتونستم راه برم؟





با صدای ارمان به خودم اومدم...





_جیغ و داد نمیکنی تا بریم بالا باشه...



چشم غره ایی بهش رفتم که خندید...





_صبر کن





سوالی بهش نگاه کردم...





در عقب رو باز کرد و شال ساده ایی رو روی موهام انداخت...





_حالا بهتر شد...



امگار با کارش تازه یاد پوششم افتاده بودم... هراسون نگاهی به سرتاپام انداختم.



بلوز شلوار توسی ساده ایی تنم بود.





نفسم رو با صدا خارج کردم...





دوباره ارمان تا جلوی در اپارتمان بغلم کرد...





_دستتو بکن توی جیبم و کلیدارو در بیار.





با تعجب بهش نگاه کردم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۴]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت143

romangram.com | @romangram_com