#رز_سیاه_پارت_152



_پیش مادرم...



_اون مرده...



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۳]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت234





سارا





انقدر بهشون نگاه کردم که از دیدم محو شدن.



حالا دیگه تنها بودم و تنها کسی که کنارم بود ارمان بود.



تو دلم به حالم خندیدم...



امکان نداشت اونم کنارم بمونه... اونم میرفت ...



مثل نوشین... مثل نازگل... مثل رز...





باورم نمیشد که اخر این بازی اینجا بود.



تموم شد سارا تموم شد... تو الان یه زن فلج بیچاره ایی که تا اخر عمرت باید برای کوچکترین کارت هم محتاج دیگران باشی.





با تکونی که ارمان به ویرچلر داد به خودم اومدم و نگاه از رز گرفتم.



کاغذی که بهم داده بود رو توی دستم فشار دادم.



ارمان_ خوبی؟



_باید باشم!



_متاسفم...



_تاسف تو چیزی رو عوض نمیکنه ...اگه تو وارد زندگیم نمیشدی این بلا ها سرمون نمی اومد.



اگه تو مجبورم نمیکردی ... الان نوشین زنده بود میفهمی؟





_سارا من نمیخواستم اینطوری بشه... خودت مقصر بودی... چرا فرار کردی؟



_راه دیگه ایم مگه داشتم... تو مریضی ارمان ...



_من





_هیس دروغ نگو که باورت نمیکنم. تووچهار سال از زندگی منو از بین بردی ...باورم نکردی...





_اون موقعه من نمیتونستم درست و غلطو تشخیص بدم.





پوزخند زدم...



_اره خب مگه اون مادر جادوگرت اجازه میده تو اصلا فکر کنی!



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۳]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت235





ایستاد و روبروم زانو زد.





_گذشته ها گذشته... بیا همه چیز رو فراموش کنیم از اول شروع کنیم.





سکوت کردم و به چشم هاش نگاه کردم.





_میتونی پاهامو برگردونی؟



چهرش درهم شد...



_بهترین دکتر هارو برات میارم . امیدت رو از دست نده سارا تو خوب میشی.





_بعضی چیزا هیچوقت نه از یاد میرن و نه فراموش میشن.



مثل خورد شدن من ... مثل مرگ نوشین و نازگل...





_نوشین دختر کله شقی بود... تو از کارای اون خبر نداشتی سارا... تو و نازگل قربانی تفکرات غلط اون شدین.



من باراها درباره همایون بهش اخطار دادم و گفتم که این کارا اخر و عاقب خوشی نداره.



اما اون به حرفم گوش نکرد.





_منو ببر خونه... میخوام استراحت کنم.





_جواب منو ندادی.





پلک هامو عصبی روی هم گذاشتم.



romangram.com | @romangram_com