#رز_سیاه_پارت_151


نگاهی به ساعت مچیم انداختم داشت دیر میشد باید برمیگشتم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۳]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت232





_باشه ممنونم من باید برم ایگیت وقت ندارم.



_توکی وقت داشتی که بار دومت باشه.



خندیدم.



_جبران میکنم نگران من نباش.



_نمیتونم..



_اوضاع شرکت خوبه!



_نگران نباش...



_تا تو هستی نیستم.



اینبار اون خندید.



_برو دیرت نشه منو بیخبر نزار.



_باشه حتما فعلا.



بدون اینکه منتظر بشم تلفن رو قطع کردم و راه برگشت رو پیش گرفتم .



نزدیک خونه بودم که امبولانس رو دیدم.



لبخند محوی زدم و جلو رفتم.



وقتشه رز ...بازی شروع شد...



سرعتم رودبیشتر کردم و وارد حیاط شدم...



افراد زیادی داشتن پچ پچ میکردن ...حدص میزدم همسایه ها باشن.



از بینشون رد شدم و وارد خونه شدم.





هانیه توی بغل عطیه اشک میریخت .



نقاب ادم های شوکه شده رو به صورتم زدم و جلو رفتم.



نازنین روی برانکارد بود و حامد بالای سرش مسخ شده بود...



پارچه سفید رو روی سرش کشیدن و حرکتش دادن.





به خون خشک شده روی زمین نگاه کردم و روی صورت حامد متوقف شدم.



تنها کسی که حالش رو درک میکرد من بودم.



با تک تک سلول های تنم درد توی وجودش رو حس میکردم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۳]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت233





میدونستم تمام تنش داره میسوزه اما از شدت بهت حتی نمیتونه نفس بکشه.



دستم رو روی بازوش گذاشتم . انگار تازه به خودش اومده بود.





شوکه بهم نگاه کرد... یه قطره اشک روی گونم چکید و تا زیر چونم رفت.



منو ببخشش راه دیگه ایی نداشتم. توام مثل من گناهی نداشتی اما این اتفاق باید می افتاد.



چشم دربرابر چشم .جان در برابر جان!



تو امیر علی رو هیچوقت نشناختی.



تو مادرت رو هم هیچوقت نشناختی.



حتی من رو هم هرگز نمیشناسی.



متاسفم حامد ...متاسفم که قربانی این انتقام شدی.



تو فقط هم چهره پدرت هستی... پدری که هرگز نشناختیش.



تو قلبم مهربونی داری... درست برعکس پدر و مادرت.



پلک هامو روی هم فشار دادم ...اروم از جاش بلند شد و بیرون رفت...



هانیه_داداش صبر کن نرو...



_بمون هانیه من دنبالش میرم.





توی حیاط بهش رسیدم و بازوشو کشیدم.



_صبر کن حامد ...



_ولم کن...



_کجا میخوای بری اخه...


romangram.com | @romangram_com