#رز_سیاه_پارت_150



اروم پایین رفتم و بالای سرش ایستادم.



خون از قسمت سرش جریان گرفته بود...



به شکم روی زمین افتاده بود...



باید مطمعا میشدم...



با همون دست کشا نبضش رو گرفتم.



لبخند زدم... نبض نداشت!



مرده بود...





با قدم های باند از خونه خارج شدم.





کلاهمو روی سرم کشیدم و شروع به دویدن کردم.





وقتی عطیه برمگشت خونه ... جنازه نازنین رو میدید!



حامد رو خبر میکرد و .... وای حتما باید قیافه حامد دیدنی باشه.





کنار سطل زباله ایستادم و دستکش هامو انداختم داخلش.





با سرعت کمتری به پیاده رویم ادامه دادم.



من اومدم پیاده روی... عطیه رفته سبزی بخره!





نازنین احمقم خودشو انداخته پایین...



ناخود اگاه خنده بلندی کردم... زبونم رو روی لب هام کشیدم.





به راهم ادامه دادم و نفس عمیق کشیدم.



باید با ایگیت حرف میزدم.



فرصت مناسبی بود.



بعد از خریدن کارت تلفن کنار تلفن عمومی ایستادم و دستم رو روی شماره ها چرخوندم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۳]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت231





_بفرمایید



_سلام



_رز تویی



_اوهوم پس میخواستی کی باشه!



خندید...



_حالت خوبه؟



_اره نگران نباش.



_تا کجا پیش رفتی...



_تقریبا کار تمومه.



_چی فهمیدی؟



_فعلا وقتش نیست ایگیت بعدا تویه فرصت مناسب برات توضیح میدم.



_باشه.



_چیزی پیدا کردی؟



_درمورد اون مرد؟



_اره



_اوهوم ...مقیم ایتالیاس. توی رم زندگی میکرده. گویا طی یه سری اتفاقات از خانوادش جدا میشه و عضور رزسیاه.





_همین!



_اسم پدرو مادرم دارم.



_غیر از اون.



_ادم مجهولیه همینارو پیدا کردم.



سکوت کردم.



_شرمنده من...



_نه نه اشکالی نداره ایگیت مهم نیست خودم همه چیزو پیدا کردم.



_منظورت چیه؟



romangram.com | @romangram_com