#رز_سیاه_پارت_149
_میرم سبزی بخرم.
_باشه برو به سلامت...
لبخند دندون نمایی زدم و برگشتم بالا.
دستکش های سیاهمو دستم کردم و وارد اتاق نازنین شدم.
نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم و روی در بالکن متوقف شدم.
همونطور که حدس میزدم اونجا بود!
پشت سرش ایستادم و کشیدمش داخل...
چون پشت سرش بودم نمیتونست ببینتم.
روبروش نشستم و دستامو روی تخت گذاشتم.
لبخند دلفریبی زدم ...
_صبح بخیر...
با ترس بهم نگاه کرد... قهقه بلندی زدم و گفتم:
_چیه چرا انقدر ترسیدی؟
اخ یادم نبود نمیتونی حرف بزنی!
کی دهنتو بسته؟ هوم؟ ولی هرکی بوده دستش درد نکنه چون باعث شده دیگه با اون زبون مثل مارت دروغ نگی و زهرتو به اطرافیانت نپاشی .
سوالی نگام کرد...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۲]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت229
هیچ میدونی با دروغ تو خانواده من از هم پاشید...
اگه تو اون روز به پدرم میگفتی که امیرو دیدی و میددنی کجاست .
پدرم برادرم رو پیدا میکرد و هیج کدوم از این اتفاقا نمی افتاد.
جیغ زدم:
اگه تو به پدرم میگفتی مجبور نبود 30سال سکوت کنه و کارای اون شوهر عوضیتو تحمل کنه.
با حرث اشکم رو پاک کردم و به سمتش رفتم.
میدونی برادرم جلوی چشمام توی اتیش سوخت و خاکستر شد.
مادرم... پدرم... خواهرم... دونه دونه جلوی چشمم جون دادن.
دیگه بسه وقتشه تاوانشو پس بدی.
با درد خندیدم.
نگران پسرت نباش خودم مراقبشم.
اروم حرکتش دادم و از اتاق خارج شدم.
از راهرو رد شدم و بالای پله ها ایستادم.
خم شدم و دم گوشی لب زدم:
وقتشه ... وقت مردن! یه مرگ طبیعی و نرمال...
همه فکر میکنن تو تعادلت رو از دست دادی و پرت شدی ...
سرم رو عقب کشیدم. تکونش دادم.
به سمت خودم کشیدم و دوباره کشیدمش جلو...
چند بار تکرار کردم... میخواستم ترس و التماس رو توی چشم هاش ببینم.
تنش میلرزید و صداهای نامفهومی رو از خودش خارج میکرد.
خندیدم...
با یه حرکت حولش دادم و از پله ها پرتش کردم پایین...
از بالا به صحنه روبروم نگاه کردم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۲]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت230
romangram.com | @romangram_com