#رز_سیاه_پارت_148

حسابی گرمم شده بود.



یه دوش 15دقیقه ایی گرفتم و یه بلوز شلوار کاربنی تنم کردم و رفتم پایین.





پشت میز نشستم و نکاهی به بقیه انداختم.



بر خلاف شبای دیگه اینبار نازنینم بود!





عطیه_حالت خوبه دخترم...



_اره شکر خدا بهترم.



_خداروشکر سلامت باشی دخترم ...





هانیه_خیلی ترسوندیمون.





_شرمنده...





_اشکالی نداره... بیا انتخلب کن از کدوم برات بکشم؟





مگاهی به میز انداختم. و به ظرف سوپ شیر اشاره کردم...





حامد_من فردا باید تا یه جایی برم و کارتی اخرو انجام بدم .





_کی برمیگردیم؟



_اخر هفته...



_خوبه...





هانیه_من میرم دنبال بلیتاتون...



حامد_لطف میکنی...



یه قاشق از سوپم رو توی دهنم گذاشتم و به ظرف دلمه خیره موندم.





خیلی خوب بود... حامد و هانیه نبودن.



این یه فرصت طلایی برای من بود.



نگاهم رو بالا کشیدم و با نازنین انداختم.





خیره بهم نگاه میکرد....لبخند پرحرثی به روش پاشیدم . به خوردنم ادمه دادم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۲]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت228





صبح با سر و صدای پایین اروم از تختم پایین اومدم و از اتاق خارج شدم.





هانیه_دیگه سفارش نکنما عطیه جون حواست به مامان باشه.





عطیه_چشم خانوم رو تخم چشام.





حامد_اخ قربون دستت یه سبزی پلو با ماهی بزار واسه ناهار حسابی هوس کردم.





عطیه_چشم اقا رو چشم . میرم سبزی تازه میخرم.



هانیه_رز هنوز خوابه؟





حامد_اره بیدارش نکن عطیه خانوم بزار بخوابه.





اروم خم شدم و نگاهی به طبقه پایین انداختم.



حامد و هانیه از سالن خارج شدن. و عطیه هم برگشت توی اشپزخونه.





ساعت7:45دقیقه صبح بود.





دستی به لباسام کشیدم و برگشتم توی اتاقم.





ست ورزشی صورتی و ابی رنگم رو۸ پوشیدم. و برگشتم پایین.





عطیه چادر به سر به سمت خروجی میرفت.





_سلام



_سلام دخترم صبحت بخیر...



_جایی میرین؟

romangram.com | @romangram_com