#رز_سیاه_پارت_147
همه چیز خوب بود بهترین دوران زندگی باز بهم رو کرده بود.
صاحب یه دختر شدم و اسمشو گذاشتم هانیه.
گروه روز به روز بیشتر پیشرفت میکرد.
در حدی که از زندگیم قافلم کرد.
برای بار دوم خورد شدم و شکستم.
برای بار دوم شریک زندگیم بهم خیانت کرد.
بازم زندگیم از هم پاشید.
شاید تاوان گناهم بود...
گناه اون بچه معصوم...
خیلی زود توافقی از هم جدا شدیم و بجای مهریه ام بچهامو ازش گرفتم .
از خداش بود! راحت میشد.
یه زندگی دوباره تشکیل دادم... دور از هر دردسری... با بچه هام.
دفتر رو بستم و کنار گذاشتم ...
ینی بعد از اون چه اتفاقی افتاده بود!
حامد نمیدونست که پسر همایونه!
از اون بدتر این بود که هانیه خواهر ناتنیش بود.
اگه حامد ازبچگی با همایون بزرگ شده.
چه دلیلی داره انقدر ازش متنفر باشه.
کی اون بلا رو سر نازنین اورده بود!
هرکی که دهنشو بسته بود مطمعانا ی۶ دلیل محکم داشته.
اما حالا نوبت منه!
جوری دهنشو میبندم که تا ابد بسته بمونه.
تو تاوان اون گناهو حالا پس میدی...
صبر کن نازنین... صبر...
قرصم رو بدون اب قورت دادم و چشم هامو اروم بستم.
با صدای ضربه زدن روی در اتاق از خواب بیدار شدم.
_رز بیداری؟ میتونم بیام تو؟
نفسم رو کلافه خارج کردم ...
_بیا حامد....بیاتو
وارد اتاق شد و لبه تخت نشست. نیم خیز شدم و دستی به صورتم کشیدم.
_بهتری؟
_اره خیلی بهترم.
_یه هو چه اتفاقی افتاد اخه!
سکوت کردم...
_از من ناراحت شدی؟ من نمیخواستم اذیتت کنم ...
_نه نه تقصیر تو نبود ضعف داشتم خواستم بیام پایین سرم گیج رفت و بعد هیچی نفهمیدم.
_باید بیشتر مراقب خودت باشی...
_میدونم...
_پاو یه اب به صورتت بزن بریم پایین شام بخور.
_مگه ساعت چنده؟!
_نه شبه پاشو باید خودتو تقویت کنی!
خندیدم...
_باشه برو منم میام.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۲]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت227
romangram.com | @romangram_com