#رز_سیاه_پارت_146
_چقدر چی؟ هان ؟بگو چرا ساکت شدی؟
نگو نگرانم شدی که باور نمیکنم.
_لج نکن.
_چه لجی اخه من فقط میخوام از اینجا برم.
مگه ازمایش نگرفتن؟
_چرا.
مگه نگفت دیر یا زود میمیرم.
_رز...
_جواب منو بده!
_اره
_پس دیگه مرگت چیه! ولم کن ؛راحتم بزار.
تنه ایی بهش زدم و از کنارش رد شدم.
هانیه_خیلیه خب صبر کن کجا داری میری . صبر کن باهم بریم.
تمام راهو سکوت کردم و حرف نزدم. ذهنم پر از سوال بی جواب بود.
ینی اونا دفترو پیدا کردن! وای نه خدایا معجزه کن قربونت برم.
الان فقط به معجزت نیاز دارم.
به محض توقف ماشین پایین پریدم.
به سمت خونه رفتم.
جواب سربالایی به عطیه دادم و از پله ها بالا رفتم .
به محض ورودم به اتاق چشم چرخوندم و دفتر رو روی زمین کنار تخت دیدم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۱]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت225
صدای حامد رو که شنیدم قبل از اینکه به اتاق برسه به سمت دفتر رفتم و با پام زدمش زیر تخت...
_رز
حالاصداش واضح بود درست پشت سرم.
خیلی طبیعی زیپ گرم کنم رو کشیدم و روی تخت دراز کشیدم.
_برو بیرون ؛میخوام بخوابم.
_باشه ...
وقتی از رفتنش مطمعا شدم دفتر رو بیرون کشیدم و بهش نگاه کردم.
خدایا خودت بهم قدرت بده.... توان خوندن ادامه این دفتر رو بهم بده.
کمکم کن بتونم این معما رو حل کنم.
دفر رو ورق زدم و از ادامه شروع به خوندن کردم.
سر دردم شروع شده بود... اما مهم نبود.
تنها موضوع مهم الان فهمیدن ادامه این داستان بود.
از اون روز به بعد دیگه امیر رو ندیدم.
محمد رفت و دیگه هیچوقت ندیدمش .
از اون روز دیگه سراغ این دفتر نیومدم.
تمام ذهنم درگیر رشد پسرم شد.
امید زندگیم... یه روز همایون از هم خواست که توانایی های خودمو بسنجم.
یه گروه اموزش توی فرانسه راه انداخته بود . اسمشو گذاشت رز سیاه.
عجیب بود...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۱]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت226
بعد از ۷ سال زندگی تازه شغل شوهرم رو فهمیده بودم.
romangram.com | @romangram_com