#رز_سیاه_پارت_143


دستشو روی دهنش کشید... لال میشی نازنین.



وگرنه داغ پسرتو به دلت میزارم.



دستامو روی سرم گذاشتم و با صدای بلند حق زدم.



_جواب منو بده ابغور نگیر وقت اضافی ندارم واسه یکی مثل تو تلف کنم.





_باشه باشه نمیگم فقط کاری با بچم نداشته باش .



_افرین حالا شدی یه دختر خوب. به امید دیدار عزیز دلم.



به محض اینکه از خونه خارج شد خودمو به حامد رسوندم و بغلش کردم.



تمام امید من برای زندگی پسرم بود.



برای داشتنش و محافظت ازش جونمم میدادم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۱]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت220





حق با امیر بود تقریبا یک هفته بعد محمد سراغم اومد.





سینی شربت رو جلوش گذاشتم و کنار همایون نشستم.



_خوش اومدی محمد...



لبخند محوی زد و به منو همایون خیره شد.



چهره اش جا افتاده تر شده بود.



_چرا مهسا و همراه خودت نیاوردی؟



_داستانش مفصله...



اخم کردم...



_چیزی شده؟



_بعد از ازدواجمون فقط یه مدت کوتاه خوشبخت بودیم. امیر علی همه چیرو بهم ریخت...



بخاطراون مهسامریض شد و مجبور شدم از ایران ببرمش. تا بلکه سایه اون ازمون دور شه.



همه چی خوب بود...



تا اینکه روز زایمان مهسا یه دسته گل ۴ شاخه ایی رز سیاه فرستاد بیمارستان و یکی از بچه هام همون رز دزدیده شد.





با عجز بهم زل زد...



خواهش میکنم ازت نازنین اگه ازش خبر داری بگو...





_نه ازش خبر ندارم... بعد از اون اتفاق ازش جدا شدم و با همایون تشکیل زندگی دادم.



من بچه دارم ... دیگه هرگز حتی دلم نمیخواد خبر مرگشو بشنوم.





اون روز بزرگ ترین گناه زندگیمو با اون دروغ مرتکب شدم.



اما خدا شاهده که خیلی پشیمون بودم و فقط برای نجات بچم اون کارو کردم.



خدایا منو ببخش...



از همایون خواهش کردم تا اون بچه رو پیدا کنه.



عذاب وجدان داشت نابودم میکرد. میخواستم مطمعا شم که سالمه.





اون بچه به یه خانواده توی ایتالیا به فرزند خوندگی گرفته شده بود و با هویت.



خوانمیگل ساندرا زندگی میکرد...





دفتر از دستم سر خورد و روی زمین افتاد.





هرچقدر تلاش میکردم نمیتونستم نفس بکشم.



دستم رو روی قفسه سینم فشار دادم.



اما بی فایده بود... از جام بلند شدم ... دنیا دور سرم چرخید ...



خوان برادرم بود... گمشده ما... راز ۳۰ ساله پدرم.



برادرم... برادر خونیم... تنها بازمانده خانوادم یکسال جلوی چشمم بود و نفهمیدم.





دنیا به چشمم تار شد و سرم به چیز سختی خورد و از هوش رفتم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۱]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت221





هانیه نگاهی به ساعت پذیرایی انداخت و رو به برادرش گفت:




romangram.com | @romangram_com