#رز_سیاه_پارت_139






اون روز از اتفاقات اخیر پرسید.





از خیانتش گفتم... از بی کسیم ... از نگاه های در و همسایه و سختی هایی که کشیده بودم.



حامد فقط ۲ ماهش بود...



اون روز ازم خواستگاری کرد و گفت که حاضره پدر بچم بشه و کمکم کنه.





ازش فرصت خواستم.



باید فکر میکردم... بعد از یه هفته خبرش کردم و پیشنهادش رو قبول کردم.





چاره دیگه ایی نداشتم.



یه زن تنها و پدر و مادر پیر و یه بچه بی پدر توی دامنم .

چطور میخواستم زندگی کنم.



خرجم رو از کجا در میاوردم؟





هیچ کس به یه زن بیوه کمک نمیکرد .



مخصوصا با اون حرف های بی سر و ته که مادر امیر پشت سرم انداخته بود و از گوشه کنار میشنیدم.



پیشنهادش رو قبول کردم. همه چی اروم و بی سر و صدا انجام شد.



عقد کردیم و برای حامد شناسنامه گرفت.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۰]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت215





زندگیم یه بار دیگه رنگ گرفت.



گذشته رو فراموش کردم و یه صفحه تازه توی زندگیم ورق زدم.



بعد از 1سال سختی حقم بود که خوشبخت باشم.



همایون بهم گفت که از همون اول قبل از ازدواج من و امیر بهم علاقه داشته.



کم کم جاشو توی دلم باز کرد.



گرمای محبت توی خونمون پیچید و زندگیمون رنگ گرفت.



حامد ۲ سالش بود ... هرچقدر هم که تلاش میکردم تا امیرو فراموش کنم .





چهره حامد بهم این اجازه رو نمیداد.





همایون مرد خوبی بود... اما هیچوقت از شغلش باهام حرف نمیزد.



صبح خیلی زود میرفت و شب ها دیر وقت بر میگشت خونه.





دفترو رو کنار گذاشتم و از تخت پایین اومدم.





وای خدایا این امکان نداره...



ینی حامد نمیدونه پسر امیر علی!!!





خدایا خودت بهم صبر بده...



نفس حبس شدم رو ازاد کردم و دوباره روی تخت نشستم.



نفس عمیق کشیدم و دستی لای موهام کشیدم.



دوباره شروع به خوندن کردم...





اون روز دلم عجیب شور میزد...



روز بیستم بهمن ماه سال(....) رو هیچوقت فراموش نمیکنم.





کنار حامد نشسته بودم و سرگرمش میکردم.



بازم مثل میشه توی خونه تنها بودم ...





با صدای در خونه با ترس به ایفون نگاه کردم...



بی دلیل میترسیدم... به سمت در رفتم و بازش کردم.





از چیزی که روبروم دیدم از ترس سکته کردم.





امیر_نمیخوای دعوتم کنی بیام تو؟



از شدت ترس زبونم قفل شده بود.



یه لحضه به خودم اومدم و در رو هول دادم.


romangram.com | @romangram_com