#رز_سیاه_پارت_138
سرش رو شرم سار پایین انداخت...
_تو چرا خجالت میکشی؟ اون باید از شرم بمیره .
تو که کاری نکردی... توام دلت گیره... مثل من...
اونم تو رو دوست داره؟
_بله...
چه کاری از دستم بر میاد برای رسوندنت به عشقت از هیچ کمکی دریغ نمیکنم .
چشم هاش برق زد... من این شوق رو خوب میشناختم.
این برق عشق بود که ۳ سال پیش کورم کرد.
ازت متنفرم امیر تقاص این کارتو پس میدی...
تمام هفته رو روبروم سر میز نشست و تظاهر کرد.
اخرهفته قرار بود عقدش کنه...
تو دلم اتیشی به پا بود یه یه اقیانوسم خواموشش نمیکرد.
چطور میتونی انقدر پست باشی امیر...چطور...
روز مراسم طبق قرارم با محمد وارد مراسم شدم و با نشون دادن شناسنامم و اثبات اینکه زنشم مراسمو بهم زدم.
درسته یه دختر از یه خانواده متوسط بودم.
اما احساس داشتم. غرور داشتم.
اجازه نمیدم خوردش کنه و به ریشم بخنده.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت213
از اون روز نحس دنیا به کامم تلخ شد.
دیگه میدونستم هیچ جایی تو زندگیش ندارم.
توافقی جدا شدیم و قصه عاشقانه من و اون به همین سادگی به پایان رسید.
رابطمون از هم پاشید...یک هفته بعد از اینکه ازش جدا شدم.
با ازمایش فهمیدم که بار دارم.
دیر بود خیلی دیر بود... اون رفته بود.
از قبلم...
روحم...
و حتی از این شهر هم رفته بود.
برای خوشبخت بودن خیلی دیر بود.
بعد از 9ماه مادر شدم .
تنها خبر خوشی که توی اون مدت شنیدم .
خبر ازدواج محمد و مهسا بود...
خدا بهم یه پسر داد...
اهالی محله بهم به چشم یه زن بد کاره نگاه میکردن.
تحمل نگاهاشون و حرف هاشوم برام سخت بود.
مادرم و پدرم شکسته شدن...
یه روز که توی خونه تنها بودم.
با صدای در خونه چادرم رو روی سرم کشیدم و رفتم دم در.
همایون بود... پسر عموی امیر ...
گفت میخواد باهام حرف بزنه...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت214
اومدن یه هویش اونم سراغ من باعث تعجبم شد.
اون میونه خوبی با امیر نداشت.
یادمه یه بار سر یه قرار داد بحثشون شد و به توافق نرسیدن.
شراکت بینشون بهم خورد و از اون موقعه همایون رو ندیده بودم.
خیلی صمیمی بودن... اما رفتار ها و عقایدشون فرق داشت.
romangram.com | @romangram_com