#رز_سیاه_پارت_137


حامد_رز ... خوابیدی؟



دستم رو روی قفسه سینم گذاشتم و نفس عمیق کشیدم.



اوف خدا لعنتت کنه!



سکوت کردم و به جلد دفتر خیره شدم.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۰]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت211





_رز با توام جواب بده...





بازم سکوت کردم...



_باشه من معذرت میخوام حالا بیا پایین غذاتو بخور.



کلافه نفسم دو فوت کردم ....



اه برو دیگه...



چند دقیقه گذشته و صدایی نیومد.





اخیش رفت...



با ذوق دوباره دفتر رو ورق زدم و ادامه خاطرات رو خوندم.





امروز ...قلبم مرد... خورد شدن رو با تمام وجودم حس کردم.



جلوی در خونه ایستاده بودم و میخواستم وارد خونه بشم که یه مرد جوان به طرفم اومد.





_ببخشید خانوم.



_بفرمایید



_شما همسر اقای پارسا هستید؟



_بله خودم هستم امرتون؟



_راستش من باید با شما مفصل صحبت کنم.



_درمورد؟



_همسرتون.



_عذر میخوام اقای محترم اما من شما رو نمیشناسم.



_من محمد حاتمی کیا هستم. من اون دختر رو با تمام وجودم دوست دارم.



اما خواستگاری و دخالت همسر شما مانع خوشبختی من میشه.





کیسه های میوه از دستم افتاد و هر کدوم به یک طرف پخش شدن.





تمام تنم لمس شد.





_منظورتون از خواستگاری چیه؟



_شما حالتون خوبه ....ببخشید من نمیخواستم ....



فریاد زدم...



_جواب سوال منو بده...



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۰]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت212





مکثی کرد و گفت:



_مهسا آریا دختر حاج اقا...



حرفشو قطع کردم...



_میشناسم ...دختر حاج احمد





_بله درسته...خب



_خواستگاری اون رفته؟



_بله



_دوسش داری؟



پلک هاش لرزید...



_خیلی زیاد...



قطرات اشکم روی گونه هام افتادن... با بغض لب زدم.



_اونم یه زمانی منو خیلی دوست داشت.


romangram.com | @romangram_com