#رز_سیاه_پارت_136
دفتر خاطرات نازنین...
لبخند عمیقی زدم و دوباره نگاهی به در اتاق انداختم.
خداروشکر کسی دنبالم نیومده بود.
گاوصندوق رو بستم و قاب رو سرجاش گذاشتم.
پارچه قرمز رنگ رو روی قاب کشیدم و یه قدم به عقب برداشتم.
دفتر رو زیر لباسم مخفی کردم و زیپ گرم کنم رو کشیدم.
دفتر انقدری درشت نبود که از زیر لباسم مشخص بشه.
شالم رو مرتب کردم. و بعد از برداشتن کاسه ترشی از زیرزمین خارج شدم.
ضربان قلبم روی هزار بود.
خدایا کمکم کن....
وارد پذیرایی شدم و بیتوجه به هانیه و حامد برگشتم توی اشپزخونه.
_بفرمایید اینم ترشی.
_دست گلت درد نکنه شرمنده دخترم.
_این چه حرفیه دشمنتون شرمنده.
لبخند کجی زدم و از اشپزخونه خارج شدم.
زیر چشمی نگاهی به حامد انداختم.
گرم صحبت بود... بدون حلب توجه از پله ها بالا رفتم و در اتاقم رو قفل کردم.
نفس حبس شدمو ازاد کردم و تکیه مو از در اتاق برداشتم.
شال وگرم کنم رو روی تخت انداختم و دفتر رو از زیر لباسم بیرون کشیدم.
موهامو پشت گوشم زدم و دفتر رو باز کردم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت210
امروز اولین روز از زندگی مشترک منه.
به لطف پدرم جشن ابرومندانه برگذار شد...
چشم هامو توی کاسه سرم چرخوندم و ورق زدم.
خیلی دل خوشی ازتون دارم لحضات عاشقونتونم توی ذهنم ثبت کنم.
تا چند صفحه بعد هم از زندگی شیرینش نوشته بود!
اما حدود ۵۰ صفحه بعد ماجرا جالب شد!
صاف نشستم و روی نوشته ها دقیق شدم.
امروز از دکتر برگشتم؛ این هزارمین باری بود که دکترمو عوض میکنم.
۳ سال از ازدواجمون گذشته اما من هنوز باردار نشدم.
خدایا کمکم کن نذار زندگیم از هم بپاشه.
رفتار امیر باهام سرد شده.
پچ پچای فامیل پشت سرم عذابم میده.
حس میکردم داره بهم خیانت میکنه...
امروز که تعقیبش کردم و با اون زن توی بازار دیدمش دلم اتیش گرفت.
اون زیبا بود... منکر این نمیشم اما اخه این انصافه که بخاطر بچه ترکم کنه.
امیر این کارو باهام نکن... من خیلی دوست دارم.
صفحه دفترجای اشک روش خشک شده بود. دستم رو روی رد اشک خشک شده کشیدم.
اینا اشک های نازنین بودن.
حدص میزدم اون زن مادرم باشه...
یه لحظه دلم براش سوخت...
حسابی توی فکر بودم با صدای در اتاق با ترس تو جام پریدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم تا جیغ نزنم.
romangram.com | @romangram_com