#رز_سیاه_پارت_135
هانیه و حامد کنار هم روی کاناپه داشتن حرف میزدن.
به محض متوجه شدن حضورم ساکت شدن.
پوزخند صدا داری زدم و از کنارشون رد شدم.
اروم از پله های کوتاه اخر حیاط پایین رفتم و در زیرزمین رو باز کردم.
دستم رو روی دیوار چرخوندم و با لمس کلید برق زیر دستم.
فشارش دادم و فضای تاریک اتاق روشن شد...
یه اتاق پر از وسایل کهنه ...
با احتیاط جلو رفتم و کنار بشکه های ترشی ایستادم.
درش رو کنار زدم و کاسه رو پر کردم.
بوی خوبی داشت و قیافش هم خوشمزه به نظر میرسید.
یه تیکه از ترشی رو توی دهنم گذاشتم ،
واقعا خوشمزه بود.
در بشکه رو سر جاش گذاشتم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت208
گاهی به اطرافم انداختم. چیز بدرد بخوری پیدا نمیشد.
محض کنجکاوی قدمی زدم و وسایل هارو نگاه کردم.
یه پرده قرمز رنگ انتهای اتاق که روی دیوار کشیده شده بود نظرم رو جلب کرد.
اروم از بین اشیاء رد شدم و روبروش ایستادم.
با یه حرکت کنارش زدم و با دیدن یه نقاشی از چهره مادرم. یا بهتره بگم ایینه چهره خودم ؛شوکه یه قدم به عقب برداشتم.
خدای من... این نقاشی قدیمی بود.
یه تصویر از مادرم ...حدص میزدم فقط ۲۰ سال بیشتر توی این عکس سن نداره .
از بهت در اومدم و دستم رو روی عکس کشیدم.
سر انگشت هام خاک گرفت...
قاب تکون خورد و میخ کهنه از روی دیوار کنده شد عکس روی زمین افتاد.
نگاهم از عکس روی زمین به روی دیوار کشیده شد.
یه گاوصندوق پشت این عکس مخفی شده بود.
فک کن رز فک کن تو باید اینو باز کنی...
تمام تنم از شدت استرس میلرزید.
نگاهی به در بسته اتاق انداختم و دوباره به گاوصندوق نگاه کردم.
زبونم رو روی لبهای خشکم کشیدم و طبق اطلاعاتی که ایگیت بهم داده بود.
تاریخ تولد نازنین رو وارد کردم...
اما باز نشد...
دستم رو مشت کردم و پلک هامو روی هم فشار دادم...
اروم باش رز اروم...
تاریخ تولد حامد؛هانیه؛ امیرعلی؛ و حتی سالگرد ازدواجشون رو هم زدم اما باز نشد.
لعنتی ... پس رمزش چیه...
من مطمعانم چیز مهمی توشه وگرنه مخفیش نمیکردن.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۱۰]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت209
با یه فکر ناگهانی تاریخ تولد خودم رو زدم.
با کمال تعجب باز شد...
بشکنی زدم و نگاهی به داخلش انداختم.
جز یه دفتر خاطرات چیز دیگه ایی توش نبود.
معلوم بود مدت زیادی توی گاو صندوق بوده.
دستی روی جلد چرمش کشیدم و بازش کردم.
romangram.com | @romangram_com