#رز_سیاه_پارت_131
_گریه کن ... گریه کن عزیز دلم ... نریز توی خودت.
غصه که توی دل ادم جمع میشه ادمو دلچرکین میکنه.
بمیرم برای اون دل پرت دختر قشنگم...
_کمکم کن عطیه خانوم ... دیگه نمیتونم تحمل کنم.
دلم داره میترکه... کمکم کن...
چرا خدا منو نمیبینه؟ چرا امتحانم میکنه؟
من تحمل ندارم.... نمیتونم... بسه ...
بسه خدا بسه... منو از این کابوس بیدار کن.
خسته شدم...بریدم... نمیتونم...بسه...
انقدر عطیه خانوم برام از محبت خدا و حکمت هاش حرف زد که اروم شدم.
وقتی به خودم اومدم کسی جز من و اون توی اتاق نبود...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۸]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت202
_آروم شدی؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_خیلی...
_پاشو دیگه گریه بسه ...
دستی روی گونم کشید و گفت:
حیف این چشمای قشنگت نیست خیسشون میکنی...
لبخند محوی زدم...
_بیا همراه من بیا بریم پایین یه صبحانه کامل بخور که شام دیشبتم که نخوردی جبران کنی.
همراه عطیه به طبقه پایین رفتم.
پشت میز نشستم و نگاهی به حامد و هانیه انداختم.
هانیه_ حالت خوبه؟
ترحم توی چشم هاش بیداد میکرد.
چیزی که من ازش بیزار بودم.
چهره جدی به خودم گرفتم و گفتم:
_بهترم...
دستم رو دور لیوان چاییم حلقه کردم و به میز چشم دوختم.
گرمایی که لیوان بهم تزریق میکرد خوشایند بود.
حامد_ صبحانتو بخور میخوام یه چیزی رو بهت نشون بدم.
با تعجب بهم نگاه کردم.
_نگران نباش مطمعانم خوشت میاد.
لبخند محوی زدم و یه جرعه از چاییمو خوردم.
لیوان خالیمو روی میز گذاشتم.
حامد_تموم شد؟
_اوهوم...
_پس دنبالم بیا...
هانیه_ برای ناهار برگردینا...
حامد_نگران نباش میرسیم...
صندلی رو سر جاش گذاشتم و دستی به موهام کشیدم.
_بریم...
نگاهی به سر تاپام انداخت و گفت:
_هوا سرده...یه چیزی بپوش.
سری تکون دادم و به اتاقم برگشتم .
شونه ایی به موهام زدم. بلندیش تا روی گردنم بود.
کج بهش حالت دادم ک با یه گیره مخفی نگهش داشتم.
سویشرت سفیدم روتنم کردم و شال همرنگش رو ازاد روی سرم انداختم.
romangram.com | @romangram_com