#رز_سیاه_پارت_132
به لطف اون 6ماه زندگی توی ایران چند رنگ شال ساده برای پوشوندن موهام داشتم.
شیشه عطرم رو برداشتم و به مچ دستام زدم.
نگاهی به خودم انداختم و به طبقه پایین برگشتم.
حامد با لبخند نگاهی به سرتاپام انداخت.
_دنبالم بیا...
سری تکون دادم و بی حرف دنبالش رفتم.
از ویلا خارج شد و به سمت ماشین رفت.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۸]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت203
مردد ایستادم و بهش نگاه کردم.
نگاهی بهم انداخت و گفت:
_سوار شو.
دست به سینه فقط بهش نگاه میکردم.
_باز چی تو سرته؟
خندید...
_نترس کاریت ندارم.
_نمیترسم.
_سوار شو میگم.
_به من دستور نده!
خودشو بهم رسوند و روبروم ایستاد.
مچم رو به سمت خودش کشید... اما مقاومت کردم.
_ولم کن...
_بهت گفته بودم ناز کشیدن بلد نیستم!
_بدرک... ولم کن وگرنه...
_وگرنه چی؟
_جیغ میزنم.
خندید...
فشار دستشو بیشتر کرد...
_خب بزن... هرکی اومد جلو میگم زنمه.
چشمام گرد شد.
_بیجا میکنی. ولم کن میگم...
_چرا الکی بحث میکنی سوار شو دیگه...
مچم رو از حصار دستش خارج کردم و با حرث بهش نگاه کردم.
_وحشی.
_اع بی ادب ادم با همسرش اینطوری برخورد میکنه؟!
دستم رو بالا اوردم تا بزنم توی صورتش اما توی هوا متوقفم کرد.
مچم رو کشید و به سمت ماشین حرکت کرد.
هر چقدر تلاش کردم زورم بهش نرسید.
درو باز کرد و تقریبا پرتم کرد روی صندلی.
با صدای بسته شدن محکم در ماشین تکونی خوردمو چشم هامو بستم.
قبل از اینکه حرکتی بکنم ماشین رو دور زد و سوار شد .
به محض اینکه روی صندلی نشست قفل مرکزی رو فعال کرد.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۸]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت204
انقدر خیره نگاهم کرد که نگاه پر از نفرتم رو بهش دوختم.
_چیه؟
_خودت باعث شدی باهات اینطوری برخورد کنم.
romangram.com | @romangram_com