#رز_سیاه_پارت_127




_یکم سوپ لطفا...



_ای به چشم عزیز دلم...



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت195





بی میل قاشقم رو توی ظرفم میچرخوندم.



بغض تمام وجودم رو گرفته بود. دلم میخواست درست مثل زمان بچگیم برم توی انبار خونه و زانو هامو بغل کنم.



اروم گریه کنم...انقدر اروم که کسی صدامو نشنوه...



دلم برای خودم میسوزه...انقدر بی کس و تنها شدم که حتی از خونه ایی که تمام خاطرات کودکیم توش شکل گرفته وحشت دارم.



اون خونه رو فراموش کن رز اونجا فقط مزار خاطراتت شده.



قاشقم رو توی ظرفم گذاشتم و از پشت میز کنار رفتم.



حامد_چیشد؟



دستمو مشت کردم و پلک هامو روی هم فشار دادم.



نمیخواستم ضعفم رو ببینن...





_میل ندارم...



هانیه_چرا عزیز دلم مزش بده؟ میخوای بگم یه چیز دیگه برات اماده کنن.





_نه نه...گرسنه نیستم...خسته ام میخوام بخوابم.



شبتون بخیر...



با قدم های بلند از پله ها بالا رفتم...



با حس حضور کسی جلوی یکی ازاتاقا ایستادم.



لای در اتاق باز بود. اروم نگاهی به داخل انداختم.



با دیدن نازنین ...نگاهی به اطرافم انداختم و اروم وارد اتاق شدم.

چشم هاش بسته بود.



لبه تخت نشستم و دستم رو روی دست هاش گذاشتم.



چشم هاشو باز کرد اما به محض اینکه نگاهش بهم افتاد. لرزید...





چشم هامو ریز کردم...





_تو چرا از من میترسی؟



تنها روشنایی اتاق چراغ خواب کنار تختش بود.



بهش نزدیک شدم و دستی روی صورتش کشیدم...





_تو ...تمام این ماجرا ها از تو شروع میشه...باید کمکم کنی...باید بهم بگی چه غلطایی با اون شوهر عوضیت کردی.





مردمک چشم هاش لرزید...



_اخی یادم نبود تو نمیتونی حرف بزنی!



کی این بلا رو سرت اورده؟



بزار حدص بزنم! شوهرت،؟



معلوم نیست چیکار کردی که دهنتو بسته.



اشکی که از گوشه چشمش چکید رو با دستم پاک کردم....



نه دیگه قرار نیست گریه کنی! میدونی من چقدر گریه کردم! نه نمیدونی!



میدونی اون شوهر عوضیت تمام اعضای خانوادمو کشت؟



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۶]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت196





خندیدم...



معلومه که نمیدونی! ولی خب...



اصلا اشکالی نداره بزارمن برات بگم چه اتفاقی افتاد...



یه روز صبح که کنار همدیگه داشتیم صبحانه میخوردیم یه هو اون شوهرت اشغالت از اسمون سبز شد و همه اعضای خانوادمو با بی رحمی تمام کشت.



اون روز من فقط 17 سالم بود و حالا20سالمه!



هر روزم با فکر انتقام گذشت... هر ثانیه تو خاطرات شیرینم کنار عزیزام سوختم و خاکستر شدم.



صدای شلیک گلوله برام مثل کابوس شده.



ازبین دندونام اروم زمزمه کردم...


romangram.com | @romangram_com