#رز_سیاه_پارت_128
تو اینم نمیدونی؟ بازم اشکالی نداره!
ولی خوب میدونی 30سال پیش چرا اون اشغال بازی کثیفش رو شروع کرد.
تو میدونی درسته؟
چشم هاشو بست ...لرزش تنش عصبیم میکرد...
چشماتو باز کن لعنتی به من نگاه کن...
چشم هاشو باز کرد و با ترس بهم نگاه کرد...قفسه سینش با شتاب بالا و پایین میشد.
پوزخند زدم...
اروم باش نازنین...اروم باش...
سر انگشت هامو نرم روی گونش کشیدم.
میدونی چیه؟ یه حسی بهم میگه تو خوب از این ماجرا خبر داری .
اگه اینطور نبود ...
اشاره ایی به وضعش کردم...
اینطوری ساکتت نمیکردن!
هوم؟ درست میگم نه؟...
ایستادم و چرخی توی اتاقش زدم...
به یه قدم به سمت کمدش رفتم و شروع به گشتن کردم...
کمد ،کشو،پا تختی و حتی تک تک پارکت هارو چک کردم.
اما هیچی پیدا نکردم؛کلافه از اتاق بیرون زدم و به سمت اتاق خودم رفتم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۶]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت197
لبه تختم نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم.
خدایا کمکم کن...حالا که انقدر به هدفم نزدیکم کردی کمکم کن.
کمکم کن تا چیزی رو که میخوام بدست بیارم.
راه درست رو بهم نشون بده خداجونم.
یه لحظه جعبه توی اتاق نوشین از ذهنم رد شد.
سریع به سمت در رفتم و قفلش کردم.
جعبه رو از داخل چمدونم خارج کردم و روی تخت نشستم.
جعبه رو باز کردم و پاکت داخلش رو بیرون کشیدم.
کاغذ هارو ورق زدم و نشان رز سیاه رو روی یکیشون دیدم.
با دیدن اسم خوانمیگل چشم هام گرد شد .
خیلی دقیق تک تک کلمات رو خوندم.
نامه مربوط به سازمان بهزیستی بود!
این فرم اثبات میکرد که خوانمیگل توی ۴ماهگی به احمد و آنا ساندرا به فرزند خوندگی گرفته شده!
وای خدای من!
خوان بیچاره یه عمر با عذاب و کمبود مهر زندگی کرده اونم کنار ادمایی که پدر و مادر واقعیش نبودن.
همایون کثافت!
ینی پدر و مادر واقعی خوان کیان،؟
اصلا چه دلیلی داره که همایون اونو بدزده...
سرم سنگین شده بود و نبض میزد.
باورم نمیشد بچه ایی که دزدیده خوان باشه!
اما اخه چرا!!
کاغذ رو کنار گذاشتم و بقیه جعبه رو گشتم.
اخم ریزی کردم و عکس هارو یوی یکی نگاه کردم.
قدیمی و رنگ و رو رفته بودن.
توی عکس دوتا مرد جون کنارهمدیگه ایستاده بودن و لبخند میزدن.
یکیشونو میشناختم... امیر علی بود...
به چهرش پوزخند زدم...
انگار حامد رو میدیدم... عکس رو برگردوندم و متن پشتش توجه ام رو جلب کرد...
1363/5/19
romangram.com | @romangram_com