#رز_سیاه_پارت_126
حامد_بفرما اینم چمدونت.
ایستادم و به سمتش رفتم.
_دنبالم بیا تا اتاقت راهنماییت میکنم.
نگاهی به نازنین انداختم...هنوز هم ترس توی چشم هاش بیداد میکرد.
بی حرف دنبالش راه افتادم به سمت پله ها رفتم.
تمام راه ذهنم درگیر این بود که نازنین چطور تنقدر ناتوان شده!
شاید کسی این بلا رو سرش اورده!
اما اخه چرا! کی این کارو کرده و چه دلیلی داشته.؟
خدایا خودت کمکم کن ،هرچی بیشتر جلو میرم سردرگم تر میشم.
_همینجاست.
با صدای حامد به خودم اومدم؛ تشکر ارومی کردم و وارد اتاق شدم.
تمام اجزای اتاق چوبی بود... قشنگی و جذابیت خاصی داشت...حداقل برای من.
به سمت پنجره کوچیک اتاق رفتم و پرده هاشو کنار زدم...
یه کمد کوچیک چوبی با ست تختش و یه ایینه قدی تمام اجزای این اتاق بود.
به سمت در کوچیکی که انتهای اتاق بود رفتم.
با دیدن سرویس حموم لبخند عمیقی زدم.
یه دوش اب سرد چیزی بود که بهش احتیاج داشتم!
چمدونمو باز کردم و یه بافت استین بلند آبرنگی همراه شلوار سفید و ست لباس زیر روی تخت انداختم.
حولمم همراه خودم داخل حموم بردم.
بعد از یه دوش 20دقیقه ایی تمام کسالتم از بین رفت.
لباس هامو تنم کردم...روبروی ایینه ایستادم و به موهای کوتاه و شلوغم نگاه کردم.
هانیه_رز ...رز...
صداشو از پشت در میشنیدم.
_جانم...
_بیا عزیزم شام حاضره...
_باشه الان میام...
گیره کوچیکی از توی ساکم برداشتم...
وقت برای خشک کردنشون نداشتم.
موهامو پشت سرم جمع کردم و به شکل یه توپ درش اوردم.
با گیره های سیاه باریک محکمش کردم.
نگاهی به خودم انداختم...چهره ام عوض شده بود...پوزخند زدم...
بزرگ شده بودام!!!
دستی به اجزای صورتم کشیدم و دقیق به چهرام نگاه کردم...
کسی که توی ایینه بود من نبودم!
مادرم بود... انگار گذشته تکرار میشد تا واقعیت ها و راز های پنهان شده اشکار بشن.
نفس عمیقی کشیدم و خیلی سریع به طبقه پایین برگشتم.
از بالای پله ها میز شام کاملا توی دید بود.
صدای خنده هاشون توی سرم پیچید؛ترکیبی شد از صدای خنده های خانواده خودم.
قلبم به درد اومد.آیا این انصاف بود که من اینطوری بیگناه تقاص پس بدم و اونا کنار همدیگه شاد و خرم زندگی کنن...
اروم از پله ها پایین رفتم...
نه من نمیزارم ...من این خوشبختی رو نابود میکنم.
از این به بعد صدای شیون و گریه توی این خونه میپیچه...درست مثل خونه ما.
هانیه_بیا رز ...بیا کنار من بشین.
صندلی رو عقب کشیدم و کنار هانیه نشستم.
_چی میخوری برات بکشم.
نگاهی به میز رنگارنگ روبروم انداختم.هیچ میلی نداشتم.
با دیدن خوشبختیشون دوباره اتیش انتقام تو تنم روشن شده بود.
بغضم رو قورت دادم و اروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com