#رز_سیاه_پارت_125






_سلام خانوم شبتون بخیر...



نگاهش روی تک تک اجزای صورتم میچرخید.



هانیه_رز...مامان متاسفانه نمیتونه صحبت کنه...



تو دلم گفتم...بهتر!





_اخ من واقعا متاسفم نمیدونستم.



حامد_اشکالی نداره...اینم نازنین زندگی من. مادر عزیزم.



لبخند پهنی زدم و گفتم:



_صاحب سابق رز سیاه...



حامدبا صدا خندید و حرفم رو تایید کرد.



هانیه_بیا بشین داداش...



حامد ازمون فاصله گرفت و به سمت هانیه رفت... وقتی از رفتنش مطمعا شدم .



فشاری به دست های نازنین دادم و از لای دندونام لب زدم.



_منو یادت میاد؟



دوباره ترس توی چشم هاش برگشت...



خندیدم...



_پس یادت میاد!!! خوبه... چون من از ادم هایی که خودشونو به نفهمی میزنن اصلا خوشم نمیاد.



حالا اگه تصویر مبهمی از من به یاد داری ؛اجازه بده پر رنگش کنم!



_من دختر مهسام...اینو که دیگه یادت میاد هوم؟



لرزش خفیف بدنش رو حس میکردم.



_اخی...نترس کارین ندارم! البته فعلا!



تو باید خیلی چیزا رو برام روشن کنی...





پشت سرش ایستادم و حرکتش دادم...



کنار کاناپه ایستادم و روش نشستم.





_باید اعتراف کنم سوپرایزت فوقولاده بود!





_میدونستم خوشت میاد...



تو دلم به حالش قهقه میزدم...احمق بیچاره ...نمیدونی با دست خودت گورتو کندی و صد البته بزرگترین لطف رو به من کردی!





عطیه سینی به دست وارد سالن شد.



طرح و رنگ لباس های محلی تنش ادم رو جذب میکرد..



جلوم ایستاد ...چهره مهربونی داشت.





_لباساتون خیلی قشنگن.



یه استکان چایی برداشتم و روی میز گذاشتم.





_اگه بخوای میگم دخترای ده برات بیارن عزیز دلم.



_واقعا...!



هانیه_اره چرا که نه ! اگه خوشت بیاد برات میارم.



_ممنونم.



یه جرعه از چاییمو خوردم و حواسم رو به حامد دادم.





_من میرم چمدونتو بیارم تا بتونی لباس هاتو عوض کنی .



_ممنون میشم.



هانیه_خسته ایی؟



_اوهوم خیلی!



_برات اتاق اماده کردم میتونی استراحت کنی.



البته بعد از شام! من کلی برات تدارک دیدم.



_واقعا ممنونم.



_اع این چه حرفیه... تعارفی نباش.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت194


romangram.com | @romangram_com