#رز_سیاه_پارت_124
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت192
تا متوقف شدن ماشین دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
_پیاده شو...
سرم رو بلند کردم و گردنم رو ماساژ دادم.
_اینجا دیگه کجاست؟
_بیا...
جلو رفتم رو روبروی خونه ایستادم.
چند تا ظربه به در اهنی زد و منتظر شد.
تاریکی اطرافم مانع دید کاملم میشد.
در با صدای ارومی باز شد.
جلو تر از من داخل رفت. اروم پشت سرش جلو رفتم.
حیاط روشن بود و به خوبی گلدون های اطراف به چشم می اومد.
از چند تا پله کوتاه بالا رفتم و جلوی در چوبی ایستادم.
با باز شدن در و کسی که روبروم ظاهر شد مات موندم.
هانیه_سلام داداش خوش اومدی...
_سلام ممنون...
با کنار رفتن حامد؛ هانیه متوجه حضور من شد.
با ذوق به سمتم اومد و بغلم کرد...
_سلام خوش اومدی...
از شوک بیرون اومدم و دستی پشتش کشیدم.
_ممنونم...
_بیاتو حتما خسته ایی...
لبخند محوی زدم و داخل رفتم...
به زن مسنی که روبروم بود لبخند زدم.
_سلام دخترم خوش اومدی...
هانیه_ این عطیه خانوم پرستار مادرمه...
_خوشبختم ...
هانیه_بیا ...بیا بریم بشین...
وارد پذیرایی شدم... روی مبل چرم نشسم و نگاه دقیقی به اطرافم انداختم.
یه ویلای چوبی! طراحیش فوقولاده بود و ادم رو به خودش خیره میکرد...
دکوراسیون زیبا و متناسبی هم داشت.
هانیه_چی میخوری؟
_یه نوشیدنی گرم لطفا...
_عطیه خانوم برای مهمونمون چایی بیار...
صدای چشم ضعیف عطیه روشنیدم...حامد نبود! کجا میتونست رفته باشه!!!
نگاهم به روی پله ها افتاد...حامد یه نفر رو روی ویرچر از قسمت مخصوص معلولین پله ها پایین میاورد.
از طرح صاف کنار پله ها مشخص بود که برای یه فرد ناتوان ساخته شده.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۵]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت193
حامد_ خب مامان اینم از مهمونی که برات گفتم...
تای ابروم نا خود اگاه بالا رفت...پس این نازنین بود!!!
چهره جونی داشت ...پا به سن بود . اما هنوز زیبایی خودش رو داشت...حدودا۴۳یا۴۵ سال.
از جام بلند شدم و به سمتش رفتم...چهره شوکه شدش کاملا نشون میداد که من رو شناخته.
حداقل از روی شباهت به مادرم!
جلوش زانو زدم و دست هاشو توی دستم اروم فشار دادم.
romangram.com | @romangram_com