#رز_سیاه_پارت_122



_میشه یه جا وایسی؟



ایستاد و دستاشو توی جیبش فرو کرد.



_چرا؟ ترسیدی؟



_چرا هر چیزی رو به ترس ربط میدی! برای چی باید از تو بترسم!



_نمیدونم اینو تو باید بگی!



_مذخرف نگو...



پوزخند زد...



داد زدم...



_واسه چی منو اوردی اینجا؟ میخوای منو بکشی؟





بلند خندید و گفت:





_دختر باهوشی هستی! خوبه که کارمو راحت میکنی...



شوکه بهش نگاه کردم...



جلو اومد و روبروم ایستاد و دستشو جلو اورد و به گوشه شالم کشید.



_گفتی به من وفاداری؟



_هنوزم میگم.



_ثابتش کن.



_هرکاری بگی انجام میدم.



ابروشو بالا انداخت و گوشه لبش بالا رفت.



_هرکاری؟



تاکید کردم...



_هرکاری...



شدت تپش قلبم هر لحظه بیشتر از قبل میشد.



دستشو سمت کمرش برد و اسلحشو بیرون کشید.



_بگیرش...



دستم روجلو بردم و اسلحه رو از لای انگشت هاش بیرون کشیدم.



خونسرد بهش نگاه کردم...



اروم باش دختر نباید ضعف نشون بدی..



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت189





انگشت هامو محکم دور اسلحه حلقه کردم و به چشم هاش زل زدم.





_وفاداریتو اثبات کن و خودتو بکش.



چشم هاش هیچ چیزی رو نشون نمیداد.

پوزخندی زدم و سر اسلحه رو زیر چونم گذاشتم.



حتی یک لحظه هم نگاه از چشم هاش بر نمیداشتم.



نفس عمیق کشیدم و شلیک کردم.



اما اسلحه خالی بود... تعحب نکردم... چون مطمعا بودم که به هدفم رسیدم و حامد رو به خودم وابسته کردم.



اون نمیتونست منو بکشه ؛چون عاشقم بود.



ابراز نمیکرد اما تمام حرکاتش...توجه هاش و حتی حسادتش به خوان همه چیز رو مثل روز روشن میکرد.



اون به من شک نداشت...فقط میخواست به خودش اثبات کنه که من هم بهش علاقه دارم یانه!



اگه یکی از پله های سر راهم ابراز علاقه باشه .



با کمال میل انجامش میدم.



هیچ چیزی نمیتونه منو از راهی که انتخاب کردم برگردونه.



اتیشی که توی وجودم هر روز و هر دقیقه شعله ور تر میشه به این راحتیا خواموش نمیشه...





لبخند عمیقی زد و یه قدم عقب رفت...



نفسم رو با صدا خارج کردم و با حرث اسلحه رو روی زمین انداختم.





_نمایشت تموم شد؟!



فقط بهم نگاه میکرد...خیلی عادی رفتار میکردم.



اون به من شک نداشت!



romangram.com | @romangram_com