#رز_سیاه_پارت_121
دستش رو گرم فشار دادم و بهش لبخند زدم.
_مراقب خودت باش .
_توام همینطور...
حامد_خب دیگه برو دیرت نشه. حسابی استراحت کن فردا ۶ صبح پرواز داری.
بهت اعتماد دارم نوید و میدونم که احتیاجی به سفارش بیشتر نیست.
نوید حامد رو بغل کرد و گفت:
_خیالت راحت باشه داداش . کاراتو با ارامش انجام بده. منتظرت هستم.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۵]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت187
به نوید که ازمون دور میشد نگاه کردم و رو به حامد گفتم:
_خب حالا برنامه چیه؟
_خسته ایی؟
_اوهوم کل راهو که نوید نزاشت چشم رو هم بزارم انقدر که حرف زد.
خندید...
_اشکالی نداره عوضش من یه سوپرایز برات دارم که امیدوارم خوشت بیاد.
_خب اون چی هست؟
_سوال نپرس و دنبالم بیا...
جلو تر از من راه افتاد... دنبالش بدون حرف جلو رفتم.
کنار یه پرادوی مشکی ایستاد و ریموتش روز زد.
_سوار شو...
در جلو رو باز کردم و روی صندلی نشستم.
سکوتش ازارم میداد ...بدون هیچ حرفی نوی خیابونا چرخ میزد.
ازش نمیترسیدم میدونستم که نمیتونه بهم اسیبی برسونه برای همین سکوت کردم .
نگاهم روی خیابون های شلوغ میچرخید.
کم کم از شهر خارج شدیم و راه خلوت تر شد...
نگاهی به ساعت ماشین انداختم.
20:12
متنی که روی تابلوی سبز کنار جاده بود رو زمزمه کردم.
چالوس!
به سمتش چرخیدم و گفتم:
_داری منو میبری شمال؟!
_اوهوم... مگه بده؟
ذهنم درگیر بود...تکیه زدم و گفتم:
_نه نه...
دنده رو عوض کرد و گفت:
_از من میترسی!؟
خندیدم...
_معلومه که نه...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۵]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت188
جوابم رو با سکوت داد...
یکم که جلو رفت پیچید توی خاکی و ماشین رو نگه داشت.
_پیاده شو...
اروم دستگیره ماشین رو کشیدم و پیاده شدم.
تا جایی که چشم کار میکرد تاریکی و سیاهی شب بود.
اما بالای سرت رو که نگاه میکردی بلندی درخت های کاج رو بین گرگ و میش هوا میتونستی تشخیص بدی...
یقه پالتومو به خودم نزدیک تر کردم و به حامد نگاه کردم.
صدای پاش روی سنگ ریزه های زمین عصبیم میکرد.
romangram.com | @romangram_com