#رز_سیاه_پارت_120

۲ تا شناسنامه از جیبش در اورد و به سمت منو نوید گرفت.





_تازمانی که توی ایران هستین با این هویت زندگی میکنین.



شناسنامه رو ازش گرفتم و اروم ورق زدم...با دیدن اسمم چشمام گرد شد.



با تعجب سرم رو بلند کردم و گفتم:



_عایشه احمد اوغلو!



شلیک خنده نوید هم بلند شد و گفت:



_اسم منم گذاشته اکبر صرافی.



حامد_هیس چخبرتونه ملت دارن نگاتون میکننا .



یه اسم انقدر جنجال داره! راه بیوفتین که دیر شد.



نگاه دوباره ایب به شناسنامه انداختم و بستمش .



تمام کار ها انجام شد و در نهایت سر جاهامون نشستیم.



موهامو پشت گوشم زدم و شالمو مرتب کردم.



نوید_اخیش ...



حامد_کوه کندی مگه؟



_اخ بابا تمام کمرم درد میکنه چی بود اون تخت اهنی!





با تعجب گفتم :



_تو که باید به اون تخت های چوبی اردوگاه عادت کرده باشی!



با شیطنت لبخندی زد و گفت:



_کی گفته منم مثل شماها روی اونا میخوابم؟



چشمام گرد شد!



حامد با ارنجش ظربه ایی به پهلوش زد و گفت:



_ببند!



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت186





_نه نه صبر کن ببینم منظورت چی بود؟



نوید کش و قوسی به دست هاش داد و گفت:



_ خب من اونجا ریسم! باید یه فرقی با سربازا داشته باشم یا نه؟



چشم هامو ریز کردم و دندون هامو روی هم فشار دادم.



_اووو که اینطور ! چون تو ریسی باید روی پر غو بخوابی؟





_پس چی!



_حامد



خندشو قورت داد و گفت:



_جانم...



_نظرت چیه جای یه نفرو توی گروه عوض کنیم هوم؟



اخم ظاهری کرد و گفت:



_فکر بدی نیست...



نوید_اع اینطوریه؟ باشه حامد خان ...نو که اوند به بازار کهنه میشه دل ازار!!!



_حقته تا تو باشی پز تخت خوابتو به من ندی.



_بگم غلط کردم درست میشه؟



حامد_به نظر من سکوت کنی بهتره...



_باشه ...



دستش رو به حالت کشیده شدن روی لبش کشید و به صندلیش تکیه زد.





خندمو کنترل کردم و یکی از مجله های کنار دستمو ورق زدم.





***********************





دستامو توی جیبم فرو کردم و با حامد نوید نگاه کردم.





نوید_خب دیگه وقت خداحافظیه. خوبی بدی دیدین حلال کنین.



_لوس نشو ...



romangram.com | @romangram_com