#رز_سیاه_پارت_119


_این فضولیا به تو نیومده خانوم کوچولو...این بارو از دستم در رفتی!



اما دنیا گرده مطمعانم که بازم به هم برخورد میکنیم.





خنده بلندی کردم و اروم مثل خودش طوری که کسی نشنوه گفتم:





_منکه دلم نمیخواد تا اخر عمرم تورو ببینم!



اما اگه تو دلت برام تنگ میشه باشه این افتخار رو نصیبت میکنم.



لبخندش جمع شد و رد کمرنگی از حرث روی لب هاش موند.



ازش فاصله گرفتم و رو به حامد گفتم:



_بریم...



سری تکون داد و بعد از خداحافظی سطحی با ارمان و سارا همراه نوید ازشون فاصله گرفتیم...





نفس عمیقی کشیدم و دست هامو توی جیب پالتوم فرو بردم...



حامد_بهتری؟



_اوهوم...



_هوای ازاد برات خوبه... نوید بشین پشت رل من دیگه حال رانندگی کردن ندارم.





_میشه بپرسم باز چی توی کلتونه؟



نگاهی به هم انداختن ...



نوید_چیه منو نگاه میکنی! هم رانندگی کنم و هم توضیح بدم؟!



من رانندگی میکنم .تو توضیح بده!





حامد خنده ایی کرد و دستشرو به سمت کمربند ماشین برد و مشغول بستن شد.



همزمان رو به من گفت:



_گروه جدید قراره دوروز دیگه به قرار گاه برسن.



من اینجا یه سری کارای واجب برای اتمام ماموریتم دارم که باید انجام بدم .



تصمیم گرفتم نوید برگرده فرانسه و ما هم یک هفته بعد بهش بپیوندیم.



سری تکون دادم و گفتم:



_خب من چرا باید با تو بمونم؟



_چون من اینجوری صلاح میدونم!





شونه هامو بی تفاوت بالا انداختم...هرچه بادا باد...



تکیه زدم و دوباره پرسیدم...



_الان داریم کجا میریم؟



همزمان باهم گفتن:



_فرودگاه...





بیخیال تکیه زدم و به خیابون های نیمه شلوغ اطرافم زل زدم.



یه حس متفاوت نسبت به این شروع داشتم.



حس میکردم به چیزی که دنبالشم خیلی نزدیک شدم...



درست مثل خوان ...



با یاد اوری اسمش قلبم تیر کشید...



پلک هامو روی هم فشار دادم



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۵]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت185





اب گلومو با صدا رد کردم...



حدود نیم ساعت بعد ماشین متوقف شد .



خیلی راحت با نگاه کوتاهی به اطراف میشد فهمید که توی سالن فرودگاه هستیم.



همه پیاده شدیم و به سمت سالن اصلی رفتیم.



تنها چمدونمون مطلق به من بود که نوید داشت حملش میکرد...



هر سه کنار هم قدم برمیداشتیم.





با توقف حامد با تعجب ایستادیم.



_چیزی شده؟




romangram.com | @romangram_com