#رز_سیاه_پارت_117
خندیدم...
_با تو بودماا میگم بگو غلط کردم.
_دانیال ولم کن...
_نمیگی؟
_نه...
_نه؟؟؟؟
خندیدم... بابا از پله ها پایین اومد و رکسانا و نهالم با تعجب پشت سرش ایستاده بودن...
بابا_ چه خبرتونه صداتون کل خونرو برداشته؟
خندیدم و گفتم...
_همش تقصیر دانیاله بابا جون...
با یه حرکت انداختم روی دوشش و به سمت باغ پشتی رفت...
بیدلیل خندم می اومد و باعث بیشتر شدن حرث دانیال میشد.
اخرشم انداختم توی استخر و یه سرمای خیلی سخت خوردم.
با تکون دستی به خودم اومدم...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۴]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت182
_با توام کجای تو؟
بی صدا و مات بهش نگاه کردم... نفسش رو با صدا خارج کرد و گفت:
_پیاده شو رسیدیم...
اب گلومو قورت دادم و دستگیره ماشین رو فشار دادم...
سرم گیج میرفت پلک هامو روی هم فشار دادم و نفس عمیق کشیدم...
هنوزم صدای خنده های بلند دانیال توی سرم میپیچید...
گرمای دستی رو دور شونم حس کردم...
_حالت خوبه؟
_اره خوبم چیزی نیست ... فقط یکم سرم گیج میره...
فشار دستش بیشتر شد...و وادارم کرد که حرکت کنم...
_باید بیشتر مراقب خودت باشی..
نگاهی به اطرافم انداختم داشت دنبال بقیه میرفت .
ایستادم...
_چیشد؟
_میخوام برم پیش برادرم...
_باشه فقط بگو ازز کدوم سمت برم؟
نوید_چراوایسادین؟
_رز میخواد بره پیش خانوادش...
_خب پس منم با شما میام...
کنار دانیال نشستم و دستی روی سنگش کشیدم...
بغض تمام وجودم رو گرفته بود اما کنترلش میکردم...
معذرت میخوام که تنهات گذاشتم داداش.
تو همیشه پشتوانه من بودی اما من تنهات گذاشتم .
کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۵]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت183
نتونستم با بغضم مبارزه کنم ؛یه قطره اشک لجوجانه روی گونه هام افتاد.
نوید_خدا رحمتشون کنه...
romangram.com | @romangram_com