#رز_سیاه_پارت_116
_اره درسته...
خندید...
_ما فکر میکردیم اومده از نوید انتقام بگیره.
_اصلا فکرشم نمیکردم هدفش این باشه.
_حق با سارا بود . نوشین دختر زرنگی بود!
_هرچی که توی ذهنش بود ناتموم موند. الان همشو به گور برده.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۴]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت181
همراه حامد برگشتم طبقه پایین .
خلوت شده بود و تعداد محدودی درحال رفت و امد بودن.
رو به نوید که کتش رو تنش میکرد گفتم:
_چه خبره؟
_میرن سر مزار...
حامد_میخوای همراهشون بری؟
چرخیدم و بهش نگاه کردم...
_اره خیلی دلم میخواد...
_پس اماده شو...
_باشه...
با عجله برگشتم طبقه بالا و بعد از تعویض لباس هام با یه پالتو مشکی کوتاه و شلوار لوله روشن؛شال ابی تیره.
برگشتم پایین...
تمام راه توی سکوت طی شد.
سرم رو به ماشین تکیه دادم و به ادم هایی که در حال گذر بودن نگاه کردم.
_اع دست نزن دختر ...
_دانیال داری جر زنی میکنی!
_کی من؟ برو بینم بچه...
_ماماااان میبینی...
مامان_جنبه ندارین بازی نکنین...
دانیال قهقه ایی زد و گفت:
_اخ دمت گرم مامان...
_با هر دوتاتون بودم...
لبخند دانیال محو شد و زبونی براش درداوردم و بازی رو از اول شروع کردم.
دانیال_گللللل
نگاه ترسناکی بهش انداختم به با حرث ظرف پفک رو روی سرش خالی کردم.
دست از داد کشیدن برداشت و با تعجب بهم نگاه کرد...
حق به جانب گفتم:
_چیه؟
چشم هاشو تنگ کرد و به سمتم یورش برد...
_میکشمت رز...
جیغ بلندی کشیدم و شروع به دویدن کردم...
مامان_ چه خبرتونه...
با تمام توانم میدویدم و جیغ میکشیدم.
دانیال_ به نفعته خودت با پای خودت بیای تا تنبیهت کنم .
چون اگه دستم بهت برسه میکشمت...
پامو که روی اولین پله گذاشتم دو تا دست دورم حلقه شد و کشیدم پایین.
_اها گرفتمت... بگو غلط کردم...
romangram.com | @romangram_com