#رز_سیاه_پارت_115
بعد از این همه جنب و جوش احتیاج به هوای ازاد داشتم .
دستامو بغل کردم و به باغ نگاه کردم.
با احساس حضور کسی به ترس چرخیدم و حامد رو پشت سرم دیدم.۰
جیغ خفیفی کشیدم و با اخم گفتم:
_تو در زدن بلد نیستی؟
_معذرت میخوام نمیخواستم بترسونمت.
_اما اینکارو کردی!
_من که عذر خواهی کردم!
چشم غره ایی بهش رفتم و با حرث گفتم:
_چی میخوای؟
_تصمیمت چیه؟
تای ابرومو بالا دادم
_در مورد؟
_از این به بعد!!
_متوجه نشدم!
_همراه من برمیگردی گروه یا پیش خانوادت میمونی؟
_اما قانون شما اینکه...
_میدونم قانون ما اینکه وقتی وارد گروه میشی حق برگشت نداری اما من الان ازت یه سوال پرسیدم و جواب میخوام.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره به باغ نگاه کردم.
_من اینجا جایی ندارم ...همراهت میام.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۴]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت180
لبخند عمیقی زد و گفت:
_خوبه...
متعجب گفتم:
_الان بخاطر موندن من انقدر خوش حال شدی؟
خندشو قورت داد و گفت:
_هم اره و هم نه...
_اها این الان ینی چی؟!
_هیچی بیخیال...
با خنده سرم رو تکون دادم...
_باشه باور کردم!
_بیا بریم پایین چرا اومدی بالا؟
شونه هامو بی تفاوت بالا انداختم.
_اومدم وسایلم رو جمع کنم.
_بسیار خب...مراسم که تموم شه برمیگردیم.
_پس سارا چی؟
_اون دیگه نمیتونه همراه ما بیاد. خودش برای زندگیش تصمیم میگیره.
پوزخند زدم...
_اون انتخابی جز ارمان نداره...
_همه چیز خیلی عجیب اتفاق افتاد...
_منظورت چیه؟
_مرگ نوشین و علتش برای ورود به گروه.
romangram.com | @romangram_com