#رز_سیاه_پارت_114
تعجبی نداشت من که خاطره خاصی کنار اعضای این خونه نداشتم.
صدای شیون و گریه تمام خونه رو گرفته بود و مطمعا اگه کسی جون میداد متوجه نمیشدن!
فرصت خیلی خوبی بود!!
یه لحظه یاد مرگ خانواده خودم افتادم... دلم گرفت که هیچ کس نبود تا براشون گریه کنه.
دلم گرفت چون اخرین تصویری که ازشون داشتم تن غرق خونشون بود.
کاش بستری نمیشدم و قبل از خاک شدنشون یه بار دیگه بغلشون میکردم.
تمام خونه پر بود از ادمایی که سیاه بتن داشتن.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۴]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت178
یه عده اروم و بی تفاوت باهم حرف میزدن.
یه عده تو جنب و جوش انجام کارا بودن.
نگاهم بین جمعیت چرخید و روی مادر نوشین ثابت موند.
دلم براش سوخت ...طی چند ماه همسرش و دخترش رو از دست داده بود.
حالش رو خوب درک میکردم .
اونم مثل من تنها شده بود....
تنهایی درد عمقی بود و عمیق تر از اون از دست دادن عزیزانت بود .
نگاهی به اطرافم انداختم...بقیه برای تسلیت پیش خانوم بزرگ رفته بودن.
پوزخندی به حفظ ظاهر ارمان زدم و طوری که کسی متوجه نشه به طبقه بالا رفتم.
وارد اتاق نوشین شدم و در رو اروم بستم.
کلید رو توی قفل چرخودندم و نگاهی به اطرافم انداختم.
همه چیز مرتب بود...باید با احتیاط عمل میکردم...
کمد رو باز کردم و شروع به گشتن وسایلش کردم.
هر چیزی رو که تکون میدادم به همون شکل سر جاش میزاشتم.
کشو ها و تک تک گوشه و کنار هارو گشتم.
نگاهم به ساعت روی دیوار افتاد ...تقریبا ۲۰ دقیقه بود که داشتم میگشتم.
داشت دیر میشد باید هرچه زود تر کارم رو انجام میدادم .
قبل از اینکه کسی متوجه نبودم بشه!!
من باید قبل از ارمان به اون مدارک دست پیدا کنم.
کلافه از پیدا نکردن چیزی کمد رو بستم و چرخی تو اتاق زدم .
پامو که روی یکی از کاشی ها گذاشتم حس کردم تکون خورد!
ایستادم و دوباره پامو تکون دادم... نه واقعا کاشی تکون میخورد!!
خم شدم و به سختی از جاش تکونش دادم و کنار گزاشتمش...
با دیدن یه صندوقچه قهوه ایی رنگ با نشان رز سیاه لبخند عمیقی روی لب هام اومد.
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۴]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت179
وقت رو تلف نکردم صندوق رو بیرون کشیدم .
کشای رو سر جاش گذاشتم و اروم از اناق خارج شدم.
خوشبختانه کسی توی راهرو ها نبود!!
اروم وارد اتاق خودم که کنار اتاق نوشین بود شدم و در اتاق رو بستم .
صندوقرو روی تخت گذاشتم و چمدونمو از توی کمد به یه حرکت بیرون کشیدم .
موهامو پشت گوشم زدم و زیپ ساک رو باز کردم.
صندوق رو زیر وسایلم پنهون کردم.
کارم که تموم شد لبخندی از رضایت روی لب هام اومد.
نفس حبس شدم رو با صدا خارج کردم و به سمت بالکن اتاق رفتم .
romangram.com | @romangram_com