#رز_سیاه_پارت_113
حامد_ مادرم.!
نوید_ همیشه پای یک زن در میان است!
سارا نگاه چپی بهش انداخت و گفت:
_چه ربطی داره اخه!
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۴]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت177
_هیچی خواستم یه چیزی گفته باشم.
خندیدم و مشتی به بازوش زدم.
_تو کی میخوای جدی بودن رو یاد بگیری نوید؟
ارمان_ خیله خب حالا دور از شوخی...
گلومو صاف کردم و روبه حامد گفتم:
_چیشد که مادرت کنار گیری کرد؟
_بیماری... و سن بالا...
تو چهرش دقیق شدم... حدصم درست بود!
تمام ماجرا ها به نازنین ختم میشد!
اما یه حسی بهم میگفت که حامد داره دروغ میگه.
ارمان_ معما هنوز حل نشده! ولی یه چیزی کاملا مشخصه.
سارا_چی؟
_نوشین میگفت این ماجرا ها مربوط به 30سال پیشه!!!
حامد_ به نظر من الان باید یه سری تصمیم های جدی تری بگیریم.
همایون و دار و دستش مردن چه فرقی میکنه که چه غلطی کردن.
هرچی بوده تموم شده و دیگه نوشین و خوان برنمیگردن.
پس الان باید یه فکری برای جسد نوشین بکنیم.
با تکرار شدن اسم خوان و مرگ درد ناکش دوباره دلم اتیش گرفت...
درسته که همایون مرده بود! اما یه حسی بهم میگفت این داستان تازه شروع شده.
ارمان_ هماهنگ کردم فردا 6صبح میریم شیراز. البته اگر دلتون بخواد توی مراسم نوشین شرکت کنین.!!
لبخند نحوی زدم و گفتم:
_با کمال میل!!
هیچ دل خوشی از اون عمارت و برگشت بهش نداشتم! اما باید میفهمیدم نوشین دنبال چی بوده!!
حامد_ میخوای شرکت کنی؟!
باز دمم رو صدا دار خارج کردم و گفتم:
_گذشته ها گذشته حامد. من ادم کینه ایی نیستم!
نوشین الان دیگه مرده ... وظیفه خودم میدونم تو مراسمش شرکت کنم.
نوید_ حق با رزه حامد...
اروم از جاش بلند شد و گفت:
_باشه من حرفی ندارم...
***********************
از ماشین پیاده شدم و در رو اروم بستم .
اروم همراه بقیه جلو رفتم و وارد عمارت شدم.
هیچ حسی نداشتم...نه مرگ نوشین تحولی برام ایجاد میکرد و نه برگشتم به این خونه.
romangram.com | @romangram_com