#رز_سیاه_پارت_109
ادامه دادم:
_الانم دیگه خیلی دیر شده بیا کمک کن سارا رو ببریم.
_چیشده؟
نفسم رو حبس کردم و سارا رو با یه حرکت از روی زمین بلند کردم.
_نوید بیا جلو ابی از این گرم نمیشه.
بیا کمک کن ببریمش.
سارا_ منو ول کنین تو دست و پاتون میمونم. برین.
چشم غره ای بهش رفتم و یکم از وزنش رو روی دوش نوید انداختم.
ارمان_گفتم چیشده...سارا خوبی؟
_اره خیلی!!!
خیلی سریع ازاتاق خارج شدیم ...
توی راه رو ها اروم حرکت میکردیم...
از شدت استرس قفسه سینم بالا و پایین میشد.
خوان_شماها برین من یه کاری دارم انجام میدم و میام.
ایستادم و شوکه بهش نگاه کردم.
_چه کاری.
_برید زود باشین تا کسی نیومده.
دلشوره عجیبی داشتم.
_اما پس تو چی؟
نوید سارا رو از دستم کشید و انداخت روی دوشش.
نوید_بجنب وقت نداریم.
حامد_خوان زود بیا پسر جا نمونیا
_نه برو خیالت راحت میرسم بهتون.
ارمان توی چند قدمیمون ایستادو گفت:
_یالا بجنبین دیگه الان متوجه نبودتون میشن
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۴]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت171
نگاهم رو به خوان که ازمون دور میشد گرفتم و دنبال بقیه از ساختمون خارج شدم.
باد تندی موهامو تکون میداد... ازشدت استرس دستام یخ کرده بود.
ارمان_تا جایی که میتونین از ساختمون دور شین . بمب تا ۲۰ ثانیه دیگه عمل میکنه.
شوکه بهش نگاه کردم.
_بمب !!
_راه بیا دختر...
وحشت زده به پشت سرم نگاه کردم و به سمت ارمان یورش بردم.
_عوضی تو چیکار کردی؟
یقشو گرفتم و تکونش دادم...حامد بازوهامو گرفت و بینمون فاصله انداخت..
ارمان_چه مرگته تو...
_خوان هنوز داخله چرا نگفتی بمب کار گذاشتی؟
حامد_دیگه دیر شده بیا وقت نداریم
_ینی چی که دیر شده میفهمی چی میگم خوان هنوز داخله!
خودمو ازاد کردم و به سمت ساختمون دویدم.
نیمه راه با صدای انفجار بلندی به عقب پرت شدم.
سرم با برخورد به زمین درد گرفت،اما از جام بلند شدم و بلند فریاد زدم...
_نه...خواااان
دستامو روی سرم گرفتم و به ساختمونی که داشت توی اتیش میسوخت نگاه کردم.
چشم هام از اشک پر شد و روی گونه هام افتاد.
باورم نمیشد که تعبیر خوابم این باشه.
جمله های خوان توی سرم پیچید
(حس میکنم به ارامشی که دنبالش بودم خیلی نزدیک شدم)
romangram.com | @romangram_com