#رز_سیاه_پارت_108
ابروهاشو بابا داد و گفت:
_زبون دراوردی!
همون لحضه هارون تند وارد اتاق شد و بلند گفت:
_بابا...
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۳]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت169
همایون ازم فاصله گرفت و به پسرش نگاه کرد...
_چیشده؟
_باید بیایی یه مشکلی پیش اومده!
همایون تند از اتاق همراه هارون خارج شد.
خوان_تو از جونت سیر شدی دختره خیره سر؟
_به خودم ربط داره!
نوید_خودت بیخود کردی! مگه تو بی صاحابی ؟
_با حرث پامو روی زمین کوبیدم:
_اصلا معلوم هست چی دارین میگین؟
انتظار دارین تا خود صبح این بالا اویزون بمونم و مثل میمونا تاب بخورم!
حامد_ میدونم خسته شدی ولی قرار نیست خودت رو به کشتن بدی دختر خوب.
خوان_اروم باش من مطمعا نجات پیدا میکنی.
پوزخندی زدم و به سارای نا امید نگاه کردم.
_امیدوارم!!!
در اتاق دوباره باز شد اما اینبار به چشم هام اعتماد نداشتم!
ناباورانه لب زدم....
_آرمان!!!
رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۰۳]
[فوروارد از کانال صلیب عشق]
#پارت170
دستش رو روی لبش گذاشت و اروم گفت:
_هیس حرف نزن وقت نداریم .
اهرم هارو پایین کشید و یکی یکی دست هامونو باز کرد.
نوید به محض ازاد شدن یقه ارمان رو چسپید و فشرده گفت:
_میکشمت عوضی...
ارمان یقشو از چنگال نوید ازاد کرد و گفت:
_اه بس کن الان وقت این حرفا نیست...
خوان _واقعا!
حامد_بسه الان وقتش نیست بچها...
نگاه از دعواشون گرفتم و مچم رو ماساژ دادم.. به سمت سارا رفتم و زیربازوشو گرفتم.
ارمان شکه به سمتمون اومد لب زد:
_نوشین...
نگاه سطحی بهش انداختم و روبه سارا گفتم:
_سعی کن بلند شی وقت کمه دختر باید بریم.
سارا_بهش دست نزن...خیلی دیر شده ارمان ...نوشین مرد.
روی سرش زانو زد و دست رو روی موهای نوشین کشید:
حامد_ده یالا بجنبین الان میرسن.
پوزخندی زدم و رو به ارمان گفتم:
_چیه خیلی ناراحتی؟ بخاطر تو کشته شد.
ناباورانه نگاهم کرد...
romangram.com | @romangram_com